تبلیغات
باران یعنی تو برگردی ...

بچه که بودیم . . .



شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم، کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛

حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی؛ کاش دلامون به بزرگی بچگی بود.

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم، کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود،

کاش قلب ها در چهره بود…

حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم

اما یک سکوت پُر بهتر از فریاد تو خالیست

سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست

.
.
.
.
.
.

.
.

بچه که بودیم بچه بودیم؛

بزرگ که شدیم ... بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچهه هم نیستیم !











موضوع: شهره آغداشلو،
[ دوشنبه 27 فروردین 1397 ] [ 12:44 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

هم نوا با باران

شاه شــطرنج منی با رخ مـاهت چه کنم؟
با سپید دل و چشمان سیاهت چــه کنم؟

تا ابد در دلی و گاه به گاهی دیده ...
با دل و دیده و این گاه به گاهت چه کـنم؟

پادشاهی به جمال و رخ و اوصاف کمال ...
من و یک عالمه اوصاف سپاهت چه کنم؟

عالمی خاطر چشمان تو را می خـواهند ...
من و یک لشکری از خاطره خواهت چه کنم؟

بزم خورشیدی و کس طاقت رخسارت نیست ...
در سحر با طپش صبح "پگاهت"چه کــنم؟

در کلاس ادبت ســائل جامی غـــزلیم ...
جز تــمنا به صف درگه شاهت چه کــنم؟

دل به دریا زدگان بـــیم ز طوفان دارند ...
صخره سان،گر نکنم تکیه پـناهت چه کنم؟

برادر یوسـفم و دامن صحرا هـمه گرگ آلود است ...
گر پناهم نشود گوشه ء چاهت چه کنم؟

روزها رفته و در فاصله هایت قرنیست...
من و این روز و شب و هفته و ماهت چه کنم؟
 
جامی از چـشمه وصل تو بهشت است ولی ...
دوزخم با عطش بار گـناهت چه کنم؟

رخ مهـتاب تو در آینهء ماه افـتاد ...
با چنین جلوه بیایم سر راهت چه کنم؟


 
                                          _حسین علی دلجویی_





برچسب ها: شاه، شــطرنج منی، با رخ مـاهت، چه کنم،
[ شنبه 18 فروردین 1397 ] [ 10:41 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

غزلوار

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار
همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید
به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن



                                                       _ فاضل نظری _


[ پنجشنبه 10 اسفند 1396 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

سابیر هاکا

اگر روزی بمیرم
تمام کتاب هایی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز می کشم
سیگاری روشن می کنم
و به خاطر همه دخترانی که دوست داشتم در آغوش بگیرم
گریه خواهم کرد
اما درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگوید :
_ بلند شو سابیر !
باید برویم سر کار .. .

سابیر هاکا
| می ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم |




[ چهارشنبه 9 اسفند 1396 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

هیچ ..

من که در تنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی ست، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم

چیستم؟! خاطره ی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم

با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

چیزی از عمر نمانده ست، ولی می خواهم
خانه ای را که فروریخته برپا دارم


                                          _ فاضل نظری _

 
******

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را



[ شنبه 5 اسفند 1396 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

درون آینه ها در پی چه می گردی؟!


درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند؟
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ کسی
حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
نگاه کن !
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است !
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل؟ که درین خانه سنگ می ترکد در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ، می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام، با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند
درون آینه ها
در پی چه می گردی...؟!


_ فریدون مشیری _





موضوع: فریدون مشیری، برچسب ها: بیا ز سنگ بپرسیم،
[ شنبه 28 بهمن 1396 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

تو همانی ..


تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

 

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را

 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را



کاظم بهمنی





موضوع: کاظم بهمنی، برچسب ها: تو همانی که دلم لک زده لبخندش را،
[ چهارشنبه 18 بهمن 1396 ] [ 04:59 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

مرا ...

مرا با برکه ام
تنها گذار
دریا
ارمغانِ تو
بگو...
جوی حقیری
آرزوی
رود
باخود
داشت...




تمامیِ نوشته هایم تقدیم
به رفیقم
رفیقی در درونم
کسی که هم هست
و هم نیست
در یک جمله:
رفیقم من است
و من رفیقم هستم
و دیگر هیچ...





موضوع: فاطمه فقیه زاده، برچسب ها: فاطمه فقیه زاده،
[ پنجشنبه 5 بهمن 1396 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

دلم گرفته

ﺩِﻟـَﻢ ﮔِﺮِﻓﺘـِـﻪ ﺍَﺳـﺖ...!

ﯾــﺎ ﺩِﻟـﮕﯿــﺮَﻡ...!

ﯾـﺎ ﺷﺎﯾَـﺪ ﻫَـﻢ ﺩِﻟَـﻢ ﮔﯿـﺮ ﺍَست...!

ﻧِﻤــﯽ ﺩﺍﻧَــﻢ...!

ﺍًﺻـﻼًًً ﻫﯿـچﻭَﻗـﺖ ﻓَــﺮﻕِ ﺑِﯿــﻦِ ﺍﯾﻨــﻬﺎ ﺭﺍ ﻧَﻔَﻬـﻤﯿــﺪَﻡ...!

ﻓِﻘَـﻂ ﻣـﯽ ﺩﺍﻧَـﻢ ﺩِﻟَـﻢ ﯾِـﮏ ﺟـﻮﺭﯼ ﻣـﯽ ﺷَـﻮَﺩ...!

ﺟــﻮﺭﯼ ﮐِـﻪ ﻣِﺜــﻞِ ﻫَﻤﯿــﺸِـﻪ ﻧﯿــﺴـﺖ...!

ﺩٍﻟًـﻢ ﮐِـﻪ ﺍﯾﻨـﻄــﻮﺭ ﻣـﯽ ﺷَـﻮَﺩ...!

ﻏُﺼِّـﻪ ﻫـﺎﯼِ ﺧــﻮﺩَﻡ ﮐِـﻪ ﻫـﯿﭻ...!

ﻏُﺼِّـﻪ ﯼِ ﻫَﻤِــﻪ ﯼِ ﺩُﻧﯿــﺎ ﻣـﯽ ﺷَـﻮَﺩ ﻏُﺼِّـﻪ ﯼِ ﻣَـن...  !



برچسب ها: دلم گرفته .،
[ دوشنبه 22 آبان 1396 ] [ 10:02 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب


تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب 

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می كنم هر شب

تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آن گاه

چه آتش ها كه در این كوه برپا می كنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها، خوشا بر من

كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

كه این یخ كرده را از بی كسی، ها می كنم هر شب

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب
 


محمدعلی بهمنی




موضوع: محمدعلی بهمنی، برچسب ها: تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب، باران یعنی تو برگردی ..، بدین سان خواب ها را با تو زیبا می كنم هر شب،
[ سه شنبه 16 آبان 1396 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ حسرت باران ]