باران یعنی تو برگردی ...
 
آسمان فرصت پرواز بلند است ولی...!!؟ قصه این است چه اندازه کبوتر باشی
من که در تنگ برای تو تماشا دارم
با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی ست، ولی ممکن نیست
به زبان آورم آن را که تمنا دارم

چیستم؟! خاطره ی زخم فراموش شده
لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم

با دلت حسرت هم صحبتی ام هست، ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

چیزی از عمر نمانده ست، ولی می خواهم
خانه ای را که فروریخته برپا دارم


                                          _ فاضل نظری _

 
******

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را





نوشته شده در تاریخ شنبه 5 اسفند 1396 توسط حسرت باران

درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند؟
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ کسی
حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
نگاه کن !
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است !
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل؟ که درین خانه سنگ می ترکد در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ، می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام، با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ می ماند
درون آینه ها
در پی چه می گردی...؟!


_ فریدون مشیری _





طبقه بندی: فریدون مشیری، 
برچسب ها: بیا ز سنگ بپرسیم،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 بهمن 1396 توسط حسرت باران


تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

 

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را

 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را



کاظم بهمنی





طبقه بندی: کاظم بهمنی، 
برچسب ها: تو همانی که دلم لک زده لبخندش را،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 بهمن 1396 توسط حسرت باران
مرا با برکه ام
تنها گذار
دریا
ارمغانِ تو
بگو...
جوی حقیری
آرزوی
رود
باخود
داشت...




تمامیِ نوشته هایم تقدیم
به رفیقم
رفیقی در درونم
کسی که هم هست
و هم نیست
در یک جمله:
رفیقم من است
و من رفیقم هستم
و دیگر هیچ...





طبقه بندی: فاطمه فقیه زاده، 
برچسب ها: فاطمه فقیه زاده،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 بهمن 1396 توسط حسرت باران
ﺩِﻟـَﻢ ﮔِﺮِﻓﺘـِـﻪ ﺍَﺳـﺖ...!

ﯾــﺎ ﺩِﻟـﮕﯿــﺮَﻡ...!

ﯾـﺎ ﺷﺎﯾَـﺪ ﻫَـﻢ ﺩِﻟَـﻢ ﮔﯿـﺮ ﺍَست...!

ﻧِﻤــﯽ ﺩﺍﻧَــﻢ...!

ﺍًﺻـﻼًًً ﻫﯿـچﻭَﻗـﺖ ﻓَــﺮﻕِ ﺑِﯿــﻦِ ﺍﯾﻨــﻬﺎ ﺭﺍ ﻧَﻔَﻬـﻤﯿــﺪَﻡ...!

ﻓِﻘَـﻂ ﻣـﯽ ﺩﺍﻧَـﻢ ﺩِﻟَـﻢ ﯾِـﮏ ﺟـﻮﺭﯼ ﻣـﯽ ﺷَـﻮَﺩ...!

ﺟــﻮﺭﯼ ﮐِـﻪ ﻣِﺜــﻞِ ﻫَﻤﯿــﺸِـﻪ ﻧﯿــﺴـﺖ...!

ﺩٍﻟًـﻢ ﮐِـﻪ ﺍﯾﻨـﻄــﻮﺭ ﻣـﯽ ﺷَـﻮَﺩ...!

ﻏُﺼِّـﻪ ﻫـﺎﯼِ ﺧــﻮﺩَﻡ ﮐِـﻪ ﻫـﯿﭻ...!

ﻏُﺼِّـﻪ ﯼِ ﻫَﻤِــﻪ ﯼِ ﺩُﻧﯿــﺎ ﻣـﯽ ﺷَـﻮَﺩ ﻏُﺼِّـﻪ ﯼِ ﻣَـن...  !





برچسب ها: دلم گرفته .،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 آبان 1396 توسط حسرت باران

تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب 

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می كنم هر شب

تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آن گاه

چه آتش ها كه در این كوه برپا می كنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها، خوشا بر من

كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب

مرا یك شب تحمل كن كه تا باور كنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می كنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

كه این یخ كرده را از بی كسی، ها می كنم هر شب

تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب

كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی؟

كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب
 


محمدعلی بهمنی




طبقه بندی: محمدعلی بهمنی، 
برچسب ها: تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب، باران یعنی تو برگردی ..، بدین سان خواب ها را با تو زیبا می كنم هر شب،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 آبان 1396 توسط حسرت باران


با تیشه ی خیـــــــال تراشیده ام تو را 

در هر بتی كه ساخته ام دیده ام تو را

 

از آسمــان بــه دامنـــــــــم افتاده آفتاب؟ 

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

 

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ 

من از تمــــام گلهـــــــا بوییده ام تـــــــــــو را

 

رویای آشنای شب و روز عمــــر من! 

در خوابهای كودكی ام دیده ام تو را

 

از هــــر نظر تــــــــو عین پسند دل منی 

هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

 

زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست 

زیـــرا به این دلیل پرستیده ام تو را

 

با آنكه جـز سكوت جوابم نمی دهی 

در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

 

از شعر و استعـــاره و تشبیه برتــــری 

با هیچكس بجز تو نسنجیده ام تو را

 

قیصر امین پور




http://uupload.ir/files/lj1c_2_8_3765638754.jpg






طبقه بندی: اشعار زیبای قیصــر امیــن پــور، 
برچسب ها: رویای آشنای شب و روز عمــــر من!، در خوابهای كودكی ام دیده ام تو را، از شعر و استعـــاره و تشبیه برتــــری، با هیچكس بجز تو نسنجیده ام تو را،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 12 آبان 1396 توسط حسرت باران

به دیدارم بیا هر شب، 

در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است 

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی


بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!




اخوان ثالث

http://uupload.ir/files/cnpe_98wp_photo_2017-08-28_00-25-32.jpg






برچسب ها: به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند، دلم تنگ است، بیا ای روشن ای روشن‌تر از لبخند، مهدی اخوان ثالث،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 آبان 1396 توسط حسرت باران
http://killingmysoul.loxblog.com/upload/k/killingmysoul/image/(girl)_(1).gif






من مدتی ست ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

این روزها پر از هیجان تغزّلم

چیزی به جز ترانه ندارم برای تو

جان من است و جان تو، امروز حاضرم

این را به پای آن بگذارم برای تو

از حد «دوست دارمت» اعداد عاجزند

اصلاً نمی شود بشمارم برای تو

این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت

دریا نداشت دل بسپارم برای تو

من ماهی ام تو آب، تو ماهی من آفتاب

یاری برای من تو و یارم برای تو

با آن صدای ناز برایم غزل بخوان

تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو




مهدی فرجی





نوشته شده در تاریخ شنبه 11 شهریور 1396 توسط حسرت باران
عکس عاشقانه متحرک







ماجرای من و تو، باور باورها نیست

ماجرایی است که در حافظه ی دنیا نیست  
 
نه دروغیم نه رویا نه خیالیم نه وهم

ذات عشقیم که در آینه ها پیدا نیست
 
تو گمی درمن و من درتو گمم - باورکن

جز در این شعر نشان و اثری از ما نیست
 
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم

بادلم طاقت دیدار تو - تافردا نیست
 
من و تو ساحل و دریای همیم - اما نه!

ساحل این قدر که در فاصله با دریا نیست
 



محمدعلی بهمنی




برچسب ها: شعری از محمدعلی بهمنی، ✿ ˙·٠•✿ باران یعنی تو برگردی ✿•٠·˙ ✿، http://asru.mihanblog.com/، محمد علی بهمنی، وبلاگ ✿ ˙·٠•✿٠·˙ ✿،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 21 مرداد 1396 توسط حسرت باران
(تعداد کل صفحات:12)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب