دفتر شعر ..

          

              می تواند که تو را سخت زمینگیر کند           
   
              درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند               

آسمان بر سرم آوار شد آن لحظه که گفت 
  قسمت این است بنا نیست که تغییر کند   

گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست
     قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند         

گفت دکتر من و تو مشکلمان کم خونیست  
     خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند        

در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم 
        که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند          

  خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم        
            نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند                 

     مشت بر آینه کوبیدم و گفتم شاید          

  بشود مثل تو را آینه تکثیر کند         
   

   - سید تقی سیّدی -


[ پنجشنبه 8 تیر 1396 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

مرگ زیبا ...

http://payizetalayi82.persiangig.com/image/Sygswjo_splas-swan.jpg


 شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب
خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی برآنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باورنکردم
ندیدم که قوی به صحرا بمیرد
چو روزی زآغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریایی من بودی آغوش وا کن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد


" مهدی حمیدی شیرازی "





[ پنجشنبه 4 آذر 1395 ] [ 10:06 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

بی تابی . . .

برظاهرم شكیبی ست به سستی پرده عنكبوتان ، در باطنم اندوهی ست به سوزِنیش كژدمان

واژه بافی های بیهوده... و رقص در میان واژه های بی معنا ..

مانند نوری که از ناکجا آباد می تابد و همچون صدایی که از ته چاه بر میخیزد..

واقع گشته ام در معرض هجوم حرفی که حرفم نمی آید.

جوری است که اگر بخواهم که دهان باز کنم، زیر سیلاب  کلماتم غرق خواهم گشت ...

که اگر بخواهم غریق حرف نباشم، پس واپس مینشینم کنار یک صخره ساکت و نگاه میکنم

به موجی که میرود ...می آید...مکرر


چه بی تابم...! چه بی تابم....چه بی تابم....چه بی تابم... بی تابم!



[ سه شنبه 13 مهر 1395 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

فرق دارد معنی تنهایی و تنها شدن

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار

من  همان  دیوانه ی  دیروزم  اما  بردبار

می توانستم  فراموشت  کنم  اما نشد!

زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار

مثل تو آیینه ای "من" را نشان من نداد

بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار

خوب یا بد،  با  جنـــون  آنی ام  سر  می کنم

لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار


من سر ناسازگــاری دارم  و چشمـــان تو

جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!

فرق دارد معنـی تنهایــی و تنهـــا شدن

کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار


جای پایت را اگــر چه برفهـــا  پوشانده اند

جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار





موضوع: پوریا شیرانی، برچسب ها: پوریا شیرانی، اشعار پوریا شیرانی، شعر و غزل، شعر و غزل امروز،
[ یکشنبه 22 فروردین 1395 ] [ 07:50 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

رباعی

حالا که خیال است نباشد بهتر

پرواز محــال  است  نباشد بهتر

ازحال پرندگان زخمـی پیداست

بالی که وبال است نباشد بهتر !

----------------------------

گرد از سر و روی کاروانها پیداست

دلواپسی  شگفت جانها پیداست

هروقت که رفتن از سر ناچاریست

اندوه  سفر  از چمدانها پیداست !

------------------------------

با عشق اگرچه سوی هم آمده ایم

بغضیم کــه در گلـــوی هم آمده ایم

ما چون دو قطار روی یک ریل ولی

افسوس که روبروی هم آمده ایم !

-----------------------------

هرکس که تو را دید پر از عصیان شد

سهمش  فقط  آوارگی  و تاوان شد

بیچاره نسیم راه خود را می رفت

پیچید میان زلف تــو طوفان شد !





موضوع: سیداکبر سلیمانی، برچسب ها: سیداکبر سلیمانی، اشعار سیداکبر سلیمانی، رباعی، شعر و غزل امروز، شعر،
[ دوشنبه 25 آبان 1394 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

هوایِ داغ ِ بندر کُش

هوایِ داغ ِ بندر کُش
دوباره رقص پارو ها
به لَنگر می کِشَم دندان !
کِنار لَنج و جاشو ها
 
کِنار دست ِ این شاعر
به قصد دلبری بنشین
من و تو؛ تووی لنگرگاه
بدون ِ روسری بنشین
 
کلاغ قصه سَر در گُم
دوباره اول ِ دفتر
دو تا انسانِ معمولی
تو از تهران ، من از بندر
 
جنوبِ داغ ِ من، با تو
شمال ِ خوبِ تو، با من
دو تا سگ بسته ای،وحشی
به چشمانت بگو لطفا"!
 
حضورت  گوشه ی بیداد
روایت های تصویری
به دست فتنه می افتم
در آغوشم که می گیری
 
چه حالی می کُنم وقتی
پُر از آشوب و بیدادی
به ویران کَردَنَم بنشین
چقدر ای عشق، خردادی !
 
دروغ ِ مَرد ِ شاعر را
تو باید خوب بشناسی
تنت،جمهوریِ مطلق
لبت،اصلِ دموکراسی
 
سیاسی می شَوم این بار
به استبداد،بدبینم
بدونِ طرح ِ توجیهی
تو را اینطور می بینم
 
تَب ِ دیکتاتوری داری
خود ِ پینوشه در شیلی
دلیل ِ اتفاقات ِ
شروع ِ جنگ ِ تحمیلی
 
مخالف بودنم،حتمی ست
به نوعی،بنده،چپ/کوکم
من از این بندر ِ آرام
به تهران ِ تو، مشکوکم
 
تو حزب الله لبنانی
 وَ چشمان ِ تو بیروت ست
تمام پاچه گیری ها
به سگ های تو مربوط ست!
 
به ثبت ِ رسمی ِ محضر
تو قطعا"،معتبر هستی
فلسطین تو خواهم شد
اگر،اشغالگر هستی!
 
تو مثل فتح ِ خرمشهر
به دست ِ بوسه ای پنهان
تویی خوشحالی ِ بعد از
شکست ِ حصر ِ آبادان
 
هوایِ داغ ِ بندر کُش
تو با من، تووی لنگرگاه
شروع ِ فتنه ای تازه
از آغوش ِ تو، بسم الله




موضوع: ناصر ندیمی، برچسب ها: ناصر ندیمی، اشعار ناصر ندیمی، شعر و غزل، شعر و غزل امروز، چارپاره،
[ دوشنبه 18 آبان 1394 ] [ 08:20 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

پشت پنجره باران قشنگیست گلم

پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم
 
حال من حال پریشان قشنگی ست گلم
 
قبل از آنی که بیایی چه کـــویری بودم ...
 
زندگی با تو چه گلدان قشنگی ست گلم
 
سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد ...
 
فال ما داخل فنجان قشنگی ست گلم
 
نوحم از لطف تو بانو ... که تمام عمـــــــرم :
 
(( راه رفتن توی ‌دالان قشنگی )) ست گلم
 
من لامذهب بی دین به تــــــــــو ایمان دارم
 
خیلی این کفر من ایمان قشنگی ست گلم
 
حاضــــــــــرم بندهء چشمان سیاهت باشم
 
توی چشمان تو شیطان قشنگی ست گلم
 
یوسفم ! بوی تو کافی ست مرا ... این دنیا ...
 
با حضور تو چه کنعان قشنگی ست گلــــــم




موضوع: محسن باقرلو،
[ دوشنبه 18 آبان 1394 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

بوسه ات مرحله ی پر هیجانی دارد!

                          بوسه ات مرحله ی پر هیجــانـی دارد!

                          چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد!

                          نکند  وارث  لبـــخند  مونالیزایــی!

که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد؟

هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو

گاه گاهی هوس خوشگذرانــی دارد

کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند!

 کــه خریدار تـــو بودن چه زبانـــی دارد؟

با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم!

لذتی  بیشتر  از چشم چرانی دارد

بعد آشوب بزرگــی کـــه لبت برپا کرد

 چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد!

بوسه ات ولولــه انداخته در اندامم

حتم دارم، لبت اکسیر جوانی دارد!





موضوع: فرشید تربیت، برچسب ها: فرشید تربیت، اشعار فرشید تربیت، شعر و غزل، شعر و غزل امروز،
[ شنبه 18 مهر 1394 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز

فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

"یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد

تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-

خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود

آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که

"محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"





موضوع: عبدالمهدی نوری، برچسب ها: عبدالمهدی نوری، اشعار عبدالمهدی نوری، شعر و غزل، شعر و غزل امروز،
[ شنبه 20 تیر 1394 ] [ 08:10 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

همیشه صبر کردن . .

همیشه صبر کردن ،
بخشیدن ،
ماندن . .
و تحمل کردن  . . .
به این معنا نیست که همه چیز درست می شود
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری ... باید دست بکشی از بخشیدنِ
کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید . ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.
"ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ...!"


   " آنا_گاوالدا‬ "




[ یکشنبه 11 آبان 1393 ] [ 05:08 ق.ظ ] [ حسرت باران ]