تبلیغات
باران یعنی تو برگردی . . .

بوسه ات مرحله ی پر هیجانی دارد!

                          بوسه ات مرحله ی پر هیجــانـی دارد!

                          چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد!

                          نکند  وارث  لبـــخند  مونالیزایــی!

که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد؟

هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو

گاه گاهی هوس خوشگذرانــی دارد

کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند!

 کــه خریدار تـــو بودن چه زبانـــی دارد؟

با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم!

لذتی  بیشتر  از چشم چرانی دارد

بعد آشوب بزرگــی کـــه لبت برپا کرد

 چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد!

بوسه ات ولولــه انداخته در اندامم

حتم دارم، لبت اکسیر جوانی دارد!





موضوع: فرشید تربیت، برچسب ها: فرشید تربیت، اشعار فرشید تربیت، شعر و غزل، شعر و غزل امروز،
[ شنبه 18 مهر 1394 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

عشق از آغاز مشکل بود و آسانش گرفت

تا که در اوج بهاران برگ ریزانش گرفت

عمری از گندم نخورد و دانه دانه جمع کرد

عشق تو آتش شد و در خرمن جانش گرفت

ابرهای تیره را دید و دلش لرزید...باز

فالی از دیوان افکار پریشانش گرفت:

"یاری اندر کس نمی بینم" غزل را گریه کرد

تا به خود آمد دلش از دوستدارانش گرفت

پس تو را نوشید و دستت را فشرد و فکر کرد-

خوب شد که شوکران از دست جانانش گرفت

چند گامی دور شد، اما دلش جامانده بود

آخرین ته مانده ی خود را به دندانش گرفت

داشت از دیدار چشمان تو برمی گشت که

"محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت"





موضوع: عبدالمهدی نوری، برچسب ها: عبدالمهدی نوری، اشعار عبدالمهدی نوری، شعر و غزل، شعر و غزل امروز،
[ شنبه 20 تیر 1394 ] [ 08:10 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

سنبل

مثل گندم باش . . .
زیر خاک می برندش ، باز می رویید، پُر تَر 
زیر سنگ می برندش، آرد می شود، پُر بها تَر 
آتش می زنندش، نان می شود، مطلوب تَر
به دندان می جوندش، جان می شود  نیرومند تَر 

***
ذات باید ارزشمند باشد ! 


[ جمعه 3 بهمن 1393 ] [ 05:13 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

همیشه صبر کردن . .

همیشه صبر کردن ،
بخشیدن ،
ماندن . .
و تحمل کردن  . . .
به این معنا نیست که همه چیز درست می شود
لازمه گاهی وقتها دست از این تظاهر کردن برداری ... باید دست بکشی از بخشیدنِ
کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید . ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
وقتی می مانی و می بخشی فکر می کنند رفتن را بلد نیستی ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ.
"ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ...!"


   " آنا_گاوالدا‬ "




[ یکشنبه 11 آبان 1393 ] [ 05:08 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

حضرت ولیعصر در شعر فارسی

فروغ‌بخش‌ شب‌ انتظار آمدنی‌ است
نگار، آمدنی غمگسار آمدنی‌ است‌
به‌ خاک‌ کوچه‌ دیـــدار آب‌ می‌پاشند
بخوان‌ ترانه شادی که یار آمدنی‌ است‌
ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد
مترس از شب یلدا ،بهار آمدنی است
صدای‌ شیههِ‌ رخشش‌ ظهور می‌آید
خبر دهید به‌ یاران‌ سوار آمدنی‌ است‌
بس‌ است‌ هرچه‌ پلنگان‌ به‌ ماه‌ خیره‌ شدند
یگانه‌ فاتح‌ این‌ کوهسار آمدنی‌ است

 مرتضی امیری اسفندقه




موضوع: امام زمان در شعـر فارسی، برچسب ها: مرتضی امیری اسفندقه،
[ چهارشنبه 4 تیر 1393 ] [ 08:58 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

این مادر خوبِ خیابانی،حالی شبیه حال من دارد

این  مادر خوبِ خیابانــی ، حالـــی  شبیه  حال  من دارد

هر روز می افتد به جان شهر،با شهر جنگِ تن به تن دارد

زن/سینه مالامال اندوه ست،یک سینه ی خوش فرمِ امروزی

این روزها هر شاعــری قطعا"، چشمی به چاک پیرهن دارد !

من ، شاعــرِ یک لا قبایی که ؛ در کوچـــه های شهـر می لولد

آقا به من چه خواهرت خوب ست،این شاعرِ خوشبخت زن دارد

زن با خودش هر روز درگیر ست ، زن با خودش هر شب کتک کاری

این سفره نان می خواهد و یک مَرد،هر شب که قصد زن شدن دارد

هر شب کتک کاری ست در ذهنم،با شعرهایی که نمی گویم

باور نمــی کردم ولــی انگار ، این شعـــر هــم دستِ  بزن دارد

زن/مطلقا ممنـوع بی دینی ، من/چای سرد تووی یک سینی

زن/کوه،بر دوشی که می بینی،یک تیشه دستِ کوهکن دارد

تووی خیابان بی خدا شاید ...،گاهی حجابت را رعایت کُن

از این خدا خیری نخواهی دید،وقتی دهان، طعم لجن دارد

حال بدی دارم که می فهمی،حالی شبیه مادری هرزه

این روزها این شاعـــرِ بدبخت ، قصد خرید یک کفن دارد





موضوع: ناصر ندیمی، برچسب ها: ناصر ندیمی، اشعار ناصر ندیمی، شعر و غزل، شعر و غزل امروز،
[ پنجشنبه 1 اسفند 1392 ] [ 11:21 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهد

نمی رنجــم اگــر کاخ مرا ویرانــه می خواهد

که راه عشق آری طاقتی مردانه می خواهد

کمی  هم  لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را

پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد

چــه حسن ِ اتفاقی ! اشتراک ما پریشانـــی  است

که هم موی تو هم بغض من ، آری شانه می خواهد

تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست

تسلی  دادن  این  فاجعه  میخانه می خواهد

اگــر مقصود تو عشق است پس آرام باش ای دل

چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد





موضوع: سجاد رشیدی پور، برچسب ها: سجاد رشیدی پور، اشعار سجاد رشیدی پور، شعر و غزل، شعر و غزل امروز،
[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 11:05 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

پیشتر عاشق کسی بودم

پیشتر عاشق ِکسی بودم ، دختری اهل ِ این حوالی بود

نه مدل، نه ستاره، نه مانکن، ساده اما عجیب عالی بود

مثل ِقالیچه‌ی پرنده ، مدام از خوشی توی ابرها بودم

روزهایـــم  ستاره باران  و رنگ ِ شبهام  پرتقالــی بود

من به پاییز فکر می‌کردم ، زیر چتــری که مشترک می‌شد

شعر از لای دفترم می‌ریخت ، دست ِجیبم اگرچه خالی بود

شعـر در من شبیـه یک چشمه ، بی‌توقف مدام می‌جوشید

مملکت رنگ و بوی دیگر داشت، مملکت غرق ِخشکسالی بود

کار ، کم کم رقیب ِ شعـــرم شد تا که از هفت خوان عبور کنم

خوان ِ هفتم  نگاه ِ  او بـــود  و  اولـی ، مشکلات ِمالـــــی بود

ناگهان دیر شد، چه زود و چه بد، به همین سادگی و تلخی رفت

بعد من ماندم و دلــی مبهوت ، ظاهرا  وقت ِ ماستمالی  بود

پیش ِیک مرد ِمردتر از من ، در لباس ِعروس می‌خندید

مثل بخت ِ بد ِ نداشته‌ام ، رنگ ِماشینشان ذغالی بود

مادرم از مخاطب ِ غائب ، صبح تا شب سوال می‌پرسد

من صریحا دروغ می گویم : بانوی شعرها خیالی بود...





موضوع: سجاد رشیدی پور، برچسب ها: سجاد رشیدی پور، اشعار سجاد رشیدی پور، شعر و غزل، شعر و غزل امروز،
[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 11:01 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

نشسته بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس

نشسته بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس

غریب بود ،  کسی  را  نداشت  الا واکس

نشسته بـــود و سکوت از نگــاه او می‌ریخت

و گاه بغض صدا می‌شکست : «آقا واکس؟»

درست اول پائیــــز ،  هفت  سالش  بـــود

و روی جعبه‌ی مشقش نوشت :‌ بابا واکس...

غـــروب بود ،  و  مرد  از  خدا  نمی‌فهمید

و می‌زد آن پسرک کفش سردِ او را واکس

(سیاه مشقی از اسمِ خدا خدا بر کفش

نماز محضـی از اعجاز فرچه‌ها با واکس)

بـرای  خنده  لگد  زد  به  زیـــر  قوطــی ،  بعد

صدای خنده‌ی مرد و زنی که : «ها ها واکس-

چقدر  روی  زمیــن  خنده‌دار  می‌چرخد!»

(چه داستان عجیبی!)‌ بله،‌ در اینجا واکس-

پرید تــوی ِخیــابان ، پسر  بــــه دنبــالش

صدای شیهه‌ی ماشین رسید، اما واکس-

یواش قِل  زد  و  رد  شد ، کنــــــار جدول ماند

و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...

غروب بود ،  و دنیـــا هنــــوز مــی‌چرخید

و کفش‌های همه خورده بود گویا واکس

و  کارخانه  بـــه کارش  ادامه می‌داد و

هنوز طبق زمان هر دقیقه صدها واکس...

کسـی میان خیابان سه بار "مادر!" گفت

و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس

صدای باد ،  خیابان ،  و جعبــــه‌ای پاره

نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس . . . 





موضوع: پوریا "نبراس " میر رکنی، برچسب ها: پوریا میر رکنی، نبراس میر رکنی، اشعار پوریا می رکنی، شعر و غزل، شعر اجتماعی،
[ چهارشنبه 4 دی 1392 ] [ 10:08 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

مزارساعت 3 ، لحظه های تنهایی

( مزارساعت 3 ، لحظه های تنهایی

بزن  بخـــوان  دوتا آدم  تماشایـــی

صدای تق تق سنگی مدام می آمد

وزیر سقف نفسگیر تق تق پایـــی)

درست مثل توزیباست ، مثل من هم زشت

فرشته  ای ست پر از شهـــوت  هیــولایی

وخسته از همه وقتی به خانه می آیم

لبالب  از  سرطان  زنان  هرجایـــی

نشسته است لب حوض کوچک خانه

و می دود طرف من : سلام ، بابایی!

چقدر بد کــه نباشی کناربالینش

چقدر بد که نخوانی براش لالایی

چقدر بد که بخوابد کنار عکسی سرد

کنــــار ِ خیـــره ترین  مادر ِ مقوّایــــی

( ترانه خواندنشان را گلوله باران کرد

صدای مبهـــم و ناجـور ِ هواپیمایی)

به خانه می روم ، اما کدام خانه ؟ بگو!

که سوخت خانه در آن دادگاه صحرایی

هنوز می شنوم خاطرات آن شب را

فرود بمب میان سه استکان چایـی

فرار من ، و تو ، حتی ز تانکهای خودی

و مرگ  نخل ِ تـــو  با  زلفهای خرمایی

کدام دخترکوچک درانتظار من است؟

که جا گذاشته ازخود فقط دودمپایی

زمانه ریشه ی شب را نمی کند هرگز

و گور سگ پدران  دهات  بالایی

چقدرخوب که این جنگ هرسه مان را کشت

سه  قبر پشت  سر هم  ، چقــدر رؤیـــایی!





موضوع: پوریا "نبراس " میر رکنی، برچسب ها: پوریا میر رکنی، نبراس میر رکنی، اشعار پوریا می رکنی، شعر و غزل،
[ چهارشنبه 4 دی 1392 ] [ 09:09 ب.ظ ] [ حسرت باران ]