تبلیغات
باران یعنی تو برگردی...

باران یعنی تو برگردی...
 
آسمان فرصت پرواز بلند است ولی...!!؟ قصه این است چه اندازه کبوتر باشی

الهی ! اشک چشمی، سوز آهی
فروزان خاطــری، روشن نگاهــــی
زهرسو بسته شـــــد درهای امید
کلیدی ، رخنه ئی ، راهی پناهی
خلیل الله خلیلی

 

زندگی در بردگی شرمندگی است
معنــی  آزاد  بودن  زندگــی  است
ســر كه خـــم گردد به پای دیگــران
بر  تن   مــــردان  بــود  بــار  گــران
بندة  حق در  جهـــان  آزاده اســت
مســت وی فارغ زجام و باده است
خلیل الله خلیلی

 

کشتند بشر را که سیاست این است
کردند جهان تبه که حکمت این اسـت
در کســوت خـــیرخواهی نــوع بشـــر
زادند چه فتنه ها که مهارت این است
خلیل الله خلیلی

 

گیرم که همه عیب و هجایـم گوینــد
از من چــه زدود
گـــیرم که همـــه راه ثنایــــم پوینـــد
بر من چــه فزود
آن شاخ شکوفه در چمن می خندد
بی منــت کــس
گلــــهای بهار از زمـــین می رویـــند
بی گفت و شنود
خلیل الله خلیلی

 

بداغ نامــرادی ســـوختــم ای اشـــک طوفانــــی
به تنگ آمد دلــــــم زین زندگی ای مرگ جولانی
در این مکـــتب نمیـــدانم چــه رمز مهملم یــارب
که نی معنی شدم، نی نامه و نی زیب عنوانی
از این آزادگـــــی بهتر بود صد ره به چشــــم من
صــــدای شـــــیون زنجـــیر و قــــید کنج زندانــی
به هر وضعیکه گردون گشت کام من نشد حاصل
مگر این شــــام غم را مرگ ســــازد صبح پایانی
جوانی سلب گشــت و حیف کآمال جوانی هــم
یکــــایک محو شــــد مانـــند اعـــلام پریشــــانی
زیک جو مــنت ایـــن ناکســـــان بردن بود بهــــتر
که بشکافم بمشکل صخره ســـنگی را بمژگانی
گناهــــم چیسـت، گردونم چــــــرا آزرده مـــیدارد
ازین کاســه گدا دیگر چه جســتم جز لب نانــی
خلیل الله خلیلی

 

ای غره به اینکه دهر فرمانبر توســت
وین ماه و ستاره و فلک چاکر توست
ترســــم کــــــه ترا چــاکـر خود پندارد
آن مورچگان که رزقشان پیکر توست
خلیل الله خلیلی

 

با خلق نکو بزی که زیور این است
در آیینه جمال ، جوهـر این اســت
آن قطرهء اشـکی که بریزد بر خاک
بردار که گنج لعل و گوهر این است
خلیل الله خلیلی

 

نالــــه به دل شــــد گره، راه نیستان کجاست؟
سینه به‌ من شد قفس،طرف بیابان کجاست؟
در تــف ایــن بـادیــه، ســــوخـت ســـراپـا تـنـم
مــزرعم آتـش گرفت، نـم‌نـم باران کـــجاســت؟
خــــوب و بـــد زندگــــی، بر ســـر هــم ریخـتند
تا کنـــد از هـــم جدا، بازوی دهقان کجاسـت؟
در تـَف ایــــن بادیــه، ســـــوخت ســـراپا تنــم
مزرعــــم آتـــش گرفت، نم‌نم باران کـجاسـت؟
اشــــک در آبم نشــــانــد، آه به بـادم ســــپرد
عقل به بندم فكند، رخنه‌ی زندان کجاست؟...
خلیل الله خلیلی

 

اگــــــر دانـــــی زبــن اخـتــــران را
شـــبانه بشــنوی راز جهـــــان را
سکوت شب به صد آهنگ خواند
به گوشت قصه های آســـمان را
خلیل الله خلیلی

 

راه خــــود رو کــــه دیگــران رفتن
نه چنـــان رو که دیگــــران رفتنـد
بــه تــو دادنــــد چون نگــاه نوین
جســــتجو کـــن بجــو راه نویــن
آنچـــه رفتند رفتگـــان در ســـال 
شوند اکنون به یک سـحر پامال
گــر کمی سـر به خود فرود آریم
راه دشــوار پـیــش رود داریـــــم
طــی این راه مرد مــــی خواهد
عقل گردون نور د می خواهد...
راه دور اســت پیــش بایــد رفت
لیــک با پـای خویـــش باید رفت
گـر نه این ره به خــود بری پایان
می برندت کشان کشـان دگران
می برند آ نچـنان که خواهــانند
مـی کنند آنچـــــه در پی آنند...
رفت عصری که گفت شیخ اجل
رهبـــر رهروان به علــم و عمـل
ســـعدی افتـــاده اســت و آزاده
کــــس نیــایـد به جنگ افـتــاده
در جهانـــی کــه ما زنیــــم قدم
مـــرگ و افتادگــــــی بــود تــوام
کـــرکــــسـان زمــانــه بیــدارنــد
هـــر چـــه افــــتاده زود بــردارند
هــــرکه افتـــاده پایــــمال شـود
مـــعــرض ذلـــت و  زوال شــــود
خلیل الله خلیلی

 

هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
هــــر جـــور که دیـــدیم ز ایــام گذشت
آلام  اگـــــر دســــت  زمــا  بـاز نداشت
مـا پیــر شــــدیم و درک آلام گــذشــت
خلیل الله خلیلی

 

ســــرمایهء عیش،صــحبت یـاران است
دشـــواری مــــرگ،دوری ایشــان است
چـــون در دل خــــاک نیز یـــاران جمعند
پس زندگی و مرگ به ما یکسان است
خلیل الله خلیلی

 

مـــقصد ز نماز مــــا صف آراســــتن اســـت
یــا دل زغــبـــار شـــرک پیــــراســـتن است
چون نیست حضور ، دل چوبوزینه چه سود
زین خفتن و خم گشتن و برخاستن است؟
خلیل الله خلیلی

 

هر کس که چو مرد کار خود داد انجام
نـــامرد صفت نمی کشــــد ناز لئــــام
در سینه ی روزگار زن پنجه چو شــیر
تا پشـــت تو بر خــــاک نمــــالد ایـــام
خلیل الله خلیلی

 

قــلم در پنــجة من نخلِ ســـرما خـــرده را ماند
دوات از خشــــک مــغزی ها دهانِ مرده را ماند
نه پیـــوندی به دیــروزی نه امــیدی به فردائــی
دل بـــی حاصل من شـــهر طـوفان برده را ماند
تکانـــی هــــم نخورد از آهِ آتشـــبارِِ مظـــلومان
دلِ سختِ ستمگر سـنگِ پیکان خورده را مـاند
گـــل عشـــــقم که بود از نـــوبهار آرزو خنـــدان
کنــون در پــای جـــانان غنچــــة پـژمرده را ماند
ســــر بیدرد کز شــتور تمــــنا نیســـتش بهــره
بشـــاخ زنـــدگــــانـی میـتتوة افســـرده را ماند
ز بس در هر چه دیدم داشت رنگِ رنج و آزاری
جهان در چشــم من یکســــر دل آزرده را ماند
خلیل الله خلیلی

 

آتشــــی از جـــنگ افـــروزند هـــر دم در جهان
این  سیاست  پیشگان  شوم با افكار خویش
پیـــش مــا از آشـــتـــی لافنـــد اما در كمیـــن
گرمتــــر ســـــازند هر دم عــرصه پیكار خویش
ظالـــمان راگــــــنج گوهركی كند قانع كه خوك 
گر به گلشن جا كند جوید همان  مردارخویش
خلیل الله خلیلی

 

پیران که چنین مقــام و حرمــــت دارند
زان نیست که یـک دو دم قـدامت دارند
این حرمت از آن است که آنها دو نفس
در رفـــــتن از ین خرابه ســــبقت دارند
خلیل الله خلیلی

 

گــر علت مرگ را دوا مــــی کردند
گــر چارهء این نوع دوپا میــــکردند
می دیدی کاین جماعت تیره نهاد
بر روی زمین چه فتنه ها میکردند
خلیل الله خلیلی

 

کـــى باشـــــد و کـــى که باز آیم سویت
چون ســــرمه کشم به دیده خاک کویت
تو چون گل خندان شوى از شادى و من
پــــــــروانه صفت کنــــم دمـــــادم بویــت
خلیل الله خلیلی





طبقه بندی: اشعار زیبای خلیـل الله خلیلـی، 
برچسب ها: گلچین اشعار خلیل الله خلیلی، زندگینامه خلیل الله خلیلی، اشعار عارفانه، اشعار عاشقانه، اشعار کوتاه و زیبا،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 تیر 1390 توسط حسرت باران
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را
زیر پای خویش مارگوت بیگل

 

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت مارگوت بیگل

 

بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم مارگوت بیگل

 

جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من مارگوت بیگل

 

گذشته می گذرد
حال ،طماع است
آینده هجوم می آورد
بهتراست بگویمت
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را بیاغاز مارگوت بیگل

 

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل،
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم،
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه،
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم،
تا دریابم،شگفتی کنم،باز شناسم
که می توانم باشم، که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود،
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم... مارگوت بیگل

 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و
من مارگوت بیگل

 

پیش از آنكه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شكوه آغاز میكنم
فریاد می كشم كه:
" تركم گفته اند !!! "
چرا از خود نمیپرسم
كسی را دارم
كه احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را
با او قسمت كنم ؟؟؟
آغاز جداسری
شاید
از دیگران
نبود. مارگوت بیگل





طبقه بندی: اشعار زیبای ویلیام شکسپیر، 
برچسب ها: اشعار مارگوت بیگل، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زیباترین اشعار مارگوت بیگل،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 تیر 1390 توسط حسرت باران

معنی  حمـــــد را  نمــی دانیـــــــم
و نمــــــــاز غفیـله می خـــــوانیـــم
بسکه در گـــــوشه ای دعـا خواندیم
کاروان پیش راند و مــــا  مـــانــدیــم...
خلیل جوادی

 

رفیق قـــــافـله پنهــــان نمـــوده خنجر تزویر
که روی گـرده ی من چشم عبرتی بگشاید
زبـــــــان شکوه که آبستن است داغ دلم را
چگـــونه می شود از ســوز درد شعله نزاید
چه شد صلابت طوفان ،خدای نوح کجا رفت
کـه گــــرد فاجعه از روزگــــــار مــــــا بزداید
خلیل جوادی

 

خواستم چیزی بگویم دیــــر شد
واژه هایم طعــمه ی تکفیــر شـد
قصه ی نـــا گفته بسیار است باز
دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز
دستها را باز در شبـــهای ســـرد
هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد
مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها
می رسد ته مانده ی بشقابــــها
سر به لاک خویش بردیم ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ
قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا
بی خبر مـــاند یم از بـــنیادهــــا
صحبت از عدل و عدالت نابجاست
ســــود در بازار ابن الو قــتهاست

گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا
خسته ام خسته از این تکرارهـــا
ای کــــه می آیدصدای گــریه ات
نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا
گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت
در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا
من بــه در گفتم ولیکن بشنو ند
نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا
خلیل جوادی

 

چه کسی طعنه زد سیاوش را ؟
چـــه کسی بر فروخت آتش را؟
ما که سهراب را کفن کــــردیم
خود خیانت به خویشتن کردیم
چــه سر انجام نـاخـوشی دارد
آنکـــه رسم پســر کُشی دارد
مــــا همه در میـــان مـردابیم
فاجعه سر رسید و در خوابیم
مرد میدان این کشاکش کـو ؟
غیــــرت بازوان آرش کــــــو؟
خلیل جوادی

 

ای آب ندیـده هــا و آبی شده هــا
بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها
مدیون شب حمله ی جــانبـــازانید
ای بر سر سفره آفتابی شده هـا
خلیل جوادی

 

من غیــــرت بازوان آرش بــــودم
باپنجه ی مرگ در کشاکش بودم
ای مدعیان گرم چه کاری بودیــد
آن روز کــه من مـیان آتش بـودم
خلیل جوادی

 

در  ره  عشق  مـــرام  دگـــــری  می بـــــــاید
سر  پــر شـــور  و  دل  شعله وری  می بـــاید
عیب  پروانـــه  نگـــــویید  کـــه  در  آتش  رفت
شرط عشق است که بر جـان شرری می باید
عافیت  آفت  جـــان  است ، جنونـــــــا  مددی
رهـــــرو  دشت  بلارا  خطـــری  می بـــــــــاید
خانه ی دوست به قاف است، بلند است، بلند
بهر  پرواز  چــو عنقـای  پری  می بـــــــــــــاید
عـــاشقان هستی خـــود پیشکش او کـــردند
دست خـــــالی نتـــوان رفت سری می بـــاید
وهم خـــامیست امـــــان نـــــامه بگیرد سقا
شمس را در همه دوران قمـــــری می بـــاید
آسمان ، از چـه نشستی به تمـاشا  آن روز
تــــا ابـد  چشم  تــورا  پلک تری می بـــــاید
خلیل جوادی

 

از موج خیز حـــادثه مـــارا گـــزیــر نیست
اینجــا کسی به فکـر صغیر و کبیر نیست
از بیم آن که بـــــــــاد ، مبـــــادا تبر شود
بید کنـــار بــاغچه هم سر به زیـر نیست
خود خواهی و ریا به که خیرات می کنند؟
از این جهات هیچ کس اینجـا فقیر نیست
چــــاقـــو کشـان شهر بـریدند بــــارهـــا
گوش کـــر مرا کـــه نصیحت پذیـر نیست
باید شبی به بیشه ی شیران سفـر کنم
مداحی شغـال که در شـان شیـر نیست 
خلیل جوادی

 

چنـان حکایت نـــــان طـــاق کرد طاقت مارا
که بی جدال شکستند استقــــامت مــــارا
و دستمان که تهی بــــود مــاند بر سر زانو
کـــه روز گــــــــار پذیرا نشد صداقت مــارا
غرور زخمی من بی قرار می شود امشب
به گوش بـــــــاد بخوانند اگــر حکایت مـــارا
به چند ریشه ی زائد شدیم زاهد و مویی
به بــــاد داد ز بی ریشگی اصـالت مــــارا
ز قطره ای که به بامی چکیده بود شنیدم
که آسمان خدا می کشد خجـــالت مــــارا
به گـــــرد بـــــاد بگویید بی امـــان بشتابد
به خـــود بپیچد و بالا بَــرَد شکایت مــــارا
هراسناکم از آن لحظه ای که روز قیامت
به خشم دور بریزند بــــــار طــــاعت مارا
و مطربان جهنم به زخمه هــای مکافات
به شعله ای بنوازند ساز قـــــامت مـارا
خلیل جوادی

 

جهنم خُلق تنگ و خــوی زشت است
بخند ای غنچــه تـــا اردیبهشت است
شراب و شــعر و عشق و ســاز و آواز
به هر جا جمع شد آنجا بهشت است
خلیل جوادی

 

لبخندت از بلـــــور باید بــــــــاشد
چشمت دریــــــای نور باید بـاشد
اصلا  می دانی  این همه زیبـایی
از نـــا محرم به دور بـــاید باشد ؟
خلیل جوادی

 

یک ثـانیه گرم و چند ساعت سردی
هی می روی و دوباره بر می گردی
بــــا آمـدن تــــو اشک هـم می آید
با این اوصـــاف ، عین دنـدان دردی
خلیل جوادی

 

ماهی تو، که بربام شکوه آمده است
آیینه  ز دستت  به ستوه  آمده است
خورشید اگر  گرم تماشای تو نیست
دلگیر نشو  ز پشت کـوه  آمده است
خلیل جوادی

 

این روزها که این همه کم فکر می کنیم
آیا به عشق و عاطفه هم فکر می کنیم؟
احســــاس را  معامله کـــردیم بـــــا غذا
دیگـر فقط ، فقط به شکم فکر می کنیم
مـارا مجال درک قلم نیست ، بی گمـان
بسیارمان  به ترک قلم  فکـر  می کنیم
وقتی همه  برای پس از مرگ  زنده ایم
هستی گذاشته،به عدم فکر می کنیم
شادی کنیم ،  هیــزم خشک جهنمیم
از ترسمان به گریه و غم فکر می کنیم
افکار ما،به زعم شما،کفر مطلق است
گاهی اگر به لحظه و دم فکر می کنیم
خلیل جوادی




طبقه بندی: اشعار زیبــای خلیـــل جـــوادی، 
برچسب ها: گلچین اشعار خلیل الله خلیلی، زندگینامه خلیل الله خلیلی، اشعار عارفانه، اشعار عاشقانه، اشعار کوتاه و زیبا،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 تیر 1390 توسط حسرت باران
رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را
تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را
بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند
چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!
ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم
کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را
از عشق خوب رویان من دست شسته بودم
پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را...
ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت
باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را
تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن
در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را
ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی
مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را
مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد
این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را
من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی
می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را
گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی
حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را
از دهشت رقیبت دور است سیف از تو
در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را
سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت
«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا» سیف فرغانی

 

هر که در عشق نمیرد به بقایی نرسد
مرد باقی نشود تا به فنایی نرسد
تو به خود رفتی، از آن کار به جایی نرسید
هر که از خود نرود هیچ به جایی نرسد
در ره او نبود سنگ و اگر باشد نیز
جز گهر از سر هر سنگ به پایی نرسد
عاشق از دلبر بی‌لطف نیابد کامی
بلبل از گلشن بی گل به نوایی نرسد
سعی کردی و جزا جستی و گفتی هرگز
بی عمل مرد به مزدی و جزایی نرسد
سعی بی عشق تو را فایده ندهد که کسی
به مقامات عنایت به عنایی نرسد
هر که را هست مقام از حرم عشق برون
گر چه در کعبه نشیند به صفایی نرسد
تندرستی که ندانست نجات اندر عشق
اینت بیمار که هرگز به شفایی نرسد
دلبرا چند خوهم دولت وصلت به دعا
خود مرا دست طلب جز به دعایی نرسد
خوان نهاده‌ست و گشاده در و بی خون جگر
لقمه‌ای از تو توانگر به گدایی نرسد
ابر بارنده و تشنه نشود زو سیراب
شاه بخشنده و مسکین به عطایی نرسد
سیف فرغانی دردی ز تو دارد در دل
می‌پسندی که بمیرد به دوایی نرسد؟! سیف فرغانی

 

همچو من وصل تو را هیچ سزاواری هست؟
یا چو من هجر تو را هیچ گرفتاری هست؟
دیدهٔ دهر به دور تو ندیده است به خواب
که چو چشمت به جهان فتنهٔ بیداری هست
ای تماشای رخت داروی بیماری عشق
خبرت نیست که در کوی تو بیماری هست
هر کجا دل شده‌ای بر سر کویت بینم
گویم المنةلله که مرا یاری هست
گر من از عشق تو دیوانه شوم باکی نیست
که چو من شیفته در کوی تو بسیاری هست... سیف فرغانی

 

از عشق دل افروزم، چون شمع همی سوزم
چون شمع همی سوزم، از عشق دل افروزم
از گریه و سوز من او فارغ و من هر شب
چون شمع ز هجر او می‌گریم و می‌سوزم
در خانه گرم هر شب از ماه بود شمعی
بی‌روی چو خورشیدت چون شب گذرد روزم
در عشق که مردم را از پوست برون آرد
از شوق شود پاره هر جامه که بردوزم
هر چند فقیرم من گر دوست مرا باشد
چون گنج غنی باشم گر مال بیندوزم سیف فرغانی

 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد سیف فرغانی





طبقه بندی: اشعار زیبای سیف فرغانی، 
برچسب ها: اشعار سیف فرغانی، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه سیف فرغانی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 تیر 1390 توسط حسرت باران

بر هر چه به غیر عشق پا بگذارید
دست دل خویش در حنا بگذارید
عاشق بشوید، مردم! عاشق بشوید
یك نام خوش از خویش به جا بگذارید جلیل صفربیگی 

 

یک عمر درون خویش تکرار شدم
در گوشه ای از خودم تلنبار شدم
گنجشک به خواب رفته بودم دیشب
امروز ولی  کلاغ  بیدار  شدم جلیل صفربیگی 

 

خوب و بد اشتباه را بگذارید
شیطان و من و گناه را بگذارید
می‌خواهم از این به بعد، آدم باشم
لطفا سر من کلاه را بگذارید جلیل صفربیگی 

 

با عشق طلسم گرگ را میشکنیم
شب-این قفس سترگ-را میشکنیم
هرچند تبر به دوشمان نیست ولی
یک روز بت بزرگ را می شکنیم جلیل صفربیگی 

 

هر چند كه خسته ایم از این حال نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشكال نیا!
ما خط تمام نامه هامان كوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا! جلیل صفربیگی 

 

هر چند كه بیمار تو هستیم همه
دیوانه ی دیدار تو هستیم همه
بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب كار تو هستیم همه جلیل صفربیگی 

 

هر روز به ما اگر كه سر هم بزنی
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی
آقا تو كه خوب می شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی... جلیل صفربیگی 

 

یك عمر تو زخم های ما را بستی
هر روز كشیدی به سر ما دستی
شعبان كه به نیمه می رسد آقا جان!
ما تازه به یادمان می آید هستی! جلیل صفربیگی 

 

هم چاه سر راه تو باید بكنیم
هم اینكه از انتظار تو دم بزنیم
این نامه ی چندم است كه می خوانی
داریم ركورد كوفه را می شكنیم جلیل صفربیگی 

 

فریاد حسین را شنیدیم همه
از کوفه به سوی او دویدیم همه
رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
از شمر امان نامه خریدیم همه جلیل صفربیگی 

 

این سنگ خدایان که تبر می شکنند
روزی که بیایی از کمر می شکنند
بردار تبر را و بزن ابراهیم!
بت های بزرگ زودتر می شکنند جلیل صفربیگی 

 

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست
در هر قفسی، کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب یعنی...
توی چمدان ماه، خورشیدی هست جلیل صفر بیگی

 

چندی است که سخت از خودم لبریزم
آن گونه که باید از خودم بگریزم
انگار که شیر آب هرزی هستم
چک چک چک چک به پای خود می ریزم جلیل صفربیگی 

 

در زد کسی انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم
امروز  پدر  ابر  زیادی  آورد
مانند همیشه شام باران داریم جلیل صفربیگی 

 

انگار همیشه جای یک تن خالی ست
این بار کسی نیست نه!اصلن خالی ست
یک نیمکت نشسته دارم  در خود
جای دو نفر همیشه در من خالی ست جلیل صفربیگی 

 

این چشم دریده چشمه ی  فریاد است
پژواک سکوت سنگ ها در باد  است
با من به چه چیز زندگی خیره شده
این آینه ای که کور مادر زاد است؟ جلیل صفربیگی 

 

لنگه های چوبی در حیاطمان
گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند
محکمند !
خوش به حالشان
که لنگه ی همند ..... جلیل صفربیگی 

 

تخمی از لانه بیرون می افتد
و می شکند
زندگی
بچه گنجشکی را غافلگیر می کند! جلیل صفربیگی 

 

از پل های زیادی پریده ام
در رودخانه های بسیاری غرق شده ام
بارها
شاخ به شاخ شده ام با زندگی
بارها
گلوله خورده ام
و بارها
مرده ام
عشق
از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است جلیل صفربیگی 

 

پرواز چه لذتی دارد
وقتی
زنبور کارگری باشی
که نتوانی
عاشق ملکه بشوی جلیل صفربیگی 

 

مانند علفهای لب مردابیم
خوابیم و همیشه تا کمر در خوابیم
مرگ آمده است زندگی را بخورد
ما هم گاهی کرم سر قلابیم جلیل صفر بیگی

 

در حنجره های  ما  صدا را بفشار
صوت و سخن و حرف و هجا را بفشار
تاریكی از این قشنگ تر می خواهی؟
ای  مرگ  بیا  گلوی  ما را بفشار جلیل صفربیگی





طبقه بندی: اشعار زیبــای جلیـل صفربیگـی، 
برچسب ها: گلچین اشعار جلیل صفربیگی، زندگینامه جلیل صفربیگی، اشعار عارفانه، اشعار عاشقانه، اشعار کوتاه و زیبا،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 تیر 1390 توسط حسرت باران

دانه ای بکار و مگذار هیچ جباری آن را درو کند
ثروتی بدست آر و مگذار هیچ شیادی از کفت برباید ،
جامه ای بباف و مگذار هیچ بیکاره ای آن را درپوشد .
و سلاحی بساز که در دفاع از خویش حمل کنی پرسی بیش شلی

 

چشمه‌ها با رود می‌آمیزند
و رودها با اقیانوس
بادهای آسمان با حسی دل‌انگیز
تا ابد با هم پیوند می‌گیرند
در جهان هیچ‌چیز تنها نیست
همه‌چیز بنا بر اصلی آسمانی
در یک روح دیدار می‌کنند و می‌آمیزند
من و تو چرا نه؟ پرسی بیش شلی

 

نگاه کن، کوه‌ها آسمانِ بلند را می‌بوسند
و موج‌ها همدیگر را در آغوش می‌گیرند
خواهر-گل اگر از برادرش اکراه کند
بخشیده نمی‌شود
و آفتاب زمین را در آغوش می‌گیرد
و پرتوهای ماه دریا را می‌بوسند
چیست ارزشِ این کارِ دل‌انگیز
اگر تو بر من بوسه نزنی؟ پرسی بیش شلی

 

من عاشق برف و یخبندانم
من عاشق امواج و باد و طوفانم
تقریباً عاشق همه چیز
که در طبیعت است و ممکن است
باعث بدبختی انسان شود... پرسی بیش شلی

 

 آیا تو از خستگی رنگ باخته ای
خستگی برآمدن در آسمان و خیره شدن بر زمین،
و بی یار سرگردان بودن؟
در میان ستارگانی كه هر كدام تولدی دیگر دارند
و همواره دگرگون شدن همچون چشمی بی نشاط
كه هیچ چیز را لایق نمی داند كه بر آن پایدار بماند؟ پرسی بیش شلی

 

با مسافری از سرزمینی باستانی دیدار کردم که گفت:
دو پای عظیم و بی‌تنه‌ی سنگی در بیابان است...
نزدیکشان روی ریگزار، نیم‌فرورفته
رخساره‌ی مبهوتی‌ست که اخم و
لبِ چروکیده و مضحکه‌ی دستورِ خشکش
می‌گوید که پیکرتراشش درست دل‌بستگی‌هایی را
تعبیر می‌کند که هنوز باقی‌ست، مُهرشده بر این چیزهای بی‌جان
دستی که ریشخندشان می‌کند و قلبی که تغذیه می‌شود
و بر پاپیکره این کلمات پیداست:
«نامم اوزیماندیاس است، شاهِ شاهان
به کارهایم بنگرید، عظیم و مایه‌ی نومیدی!»
چیزی کنارِ آن بقایا نیست
گرداگردِ زوالِ آن ویرانه‌ی غول‌آسا، بی‌کران و عریان
ریگ‌های تنها و هموار تا دوردست ادامه دارد پرسی بیش شلی






طبقه بندی: اشعار زیبای پرسی بیش شلی، 
برچسب ها: اشعار پرسی بیش شلی، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه پرسی بیش شلی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 خرداد 1390 توسط حسرت باران
هان ! در این جهان هراس به دل راه مده
بزودی خواهی دریافت ، چه بزرگ مرتبه است ،رنج کشیدن و قویدل بودن .
چون مادر مشتاقی که در انتهای روز،
دست کودک خود را میگیرد و او را به بستر می برد
و کودک ،نیمی به رضا و نیمی به نا خشنودی به همراه او می رود
و باز یچه های شکسته خود را بر زمین به جای می نهد
در حالی که از میان در گشوده هنوز بر آن ها چشم دوخته
نه یکسره مطمئن و نه یکسره آسوده خاطر
از گفته مادر که به او وعده بازیچه های دیگر می دهد
که هر چند ممکن است با شکوهتر باشند
اما شاید او را خوشتر نیایند
بدینگونه است رفتار طبیعت با ما
بازیچه های ما را یک یک از ما می رباید و دست ما را می گیرد
و با چنان نرمی ما را به آرامگاه خود می برد
که بدشواری می توان دانست  که  مایل به رفتن هستیم یا نه
زیرا چنان خواب آلوده ایم که نمی فهمیم
که ناشناخته ها از شناخته ها تا چه پایه برترند لانگ فلو

 

زمانی كه روحیه ی شما سست می شود و ناامید می گردید
 به یاد آورید: پایین تر جزر است كه مد را ایجاد می كند لانگ فلو

 

مرا دیگر یارای ایستادگی نیست ، ولی تسلیم نخواهم شد
این رزمی نیست که در آن کم دلان تیغ بر کشند
در این جا مغلوب ، فاتح میدان است . لانگ فلو

 

از بهار عشق و جوانی بهره بگیر
باقی را هر چه هست به فرشته ی نیكوكاری واگذار؛
چرا كه زمان به زودی این حقیقت را به تو خواهد آموخت كه
در لانه ی سال پیش
مرغان بجای نمانده اند لانگ فلو

 

در آوردگاه پهناور دنیا
در اردوی زندگی
چون گوسفندانی مباش كه بی اراده رانده می شوند
قهرمانی باش در تكاپو لانگ فلو

 

دلهای خانه نشین خوشبخت ترند
زیرا دلهای آواره نمی دانند به كجا می روند
گرانبارند از تشویش و گرانبارند از اندیشه لانگ فلو

 

اگر ذهن
كه بر بدن فرماندهی می‌كند
به گونه ای خود را فراموش كند كه انگار بر برده‌ی خود لگد می‌زند
برده كه هرگز آن اندازه سخاوتمند نیست كه بتواند آسیب و خستگی را ببخشد
شورش می‌كند و ستمگر را در هم می‌كوبد لانگ فلو

 

آرام باش ای دل غمگین!
از شِكوه بس كن؛
پشت ابرها هنوز خورشید می درخشد؛
سرنوشت تو همان است كه دیگران دارند.
در هر زندگی باید بارانهایی فرو ریزد و برخی روزها تیره و حزن انگیز باشند لانگ فلو

 

ای دلهای كوچك كه سخت تب آلود و ناشكیبا می تپید و می زنید
با آرزوهایی سخت نیرومند و بی انتها
قلب من كه زمانی بس دراز از هیجانها درخشیده و افروخته مانده
اكنون به خاكستر بدل شده
و آتشهای خود را می پوشاند و پنهان می كند لانگ فلو

 

به آینده
هرچند شیرین و دلپسند
اعتماد مكن؛
بگذار گذشته‌ی از دست رفته
به خاك سپرده شود؛ عمل كن
عمل در زمان زنده‌ی حال لانگ فلو

 

به آینده دل مبند
هر چند نویدبخش!
بگذار تا گذشته ی معدوم نعش خود را به خاك سپارد!
كار كن، كار در زمان حال كه نقد است؛
با دل امیدوار و توكل به كردگار لانگ فلو

 

در خانه بمان قلب من و استراحت کن
قلبهای حافظ خانواده
خوشبختترینند لانگ فلو

 

چه شكوهی دارد این جهان
در چشم كسی كه با دلی آرزومند
زیر آسمان پر جبروت و درخشان به پیش می رود لانگ فلو

 

كسی كه برای خود احترام قایل است
از گزند دیگران در امان است.
او كتی را بر تن دارد كه كسی را یارای پاره كردن آن نیست لانگ فلو

 

دلهای ما گرچه مردانه و دلیراند
با اینهمه
چون طبل های گلو گرفته ای آهنگهای عزا را در راه گورستان می نوازند لانگ فلو

 

‏ای گور! آنها را برگیر، و بگذار
تا در سینه‌ی تنگ تو آرام گیرند
‏جامه‌های عاریتی هستند که روح به دور افکنده
و تنها برای ما گرامی‌اند! لانگ فلو

 

ای ابدیّت بزرگ آنها را برگیر!
‏زندگی کوتاه ما تندبادی بیش نیست
که شاخه‌های درخت تو را خم می‌کند
و شکوفه‌های آن را بر خاک می‌پراکند! لانگ فلو

 

به دشواری می توان دانست كه مایل به رفتن هستیم یا نه
زیرا چنان خواب آلوده ایم كه نمی فهمیم ناشناخته ها
از شناخته ها تا چه پایه برتر هستند. لانگ فلو

 

‏ای مرگ! برگیر و با خود ببر
‏آنچه را که می‌توانی از آنِ خود بشماری!
‏آنچه از آن تست همان تصویری است که بر این خاک نقش شده.
همین و بس! لانگ فلو






طبقه بندی: اشعار زیبای هنری لانگ فلو، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 خرداد 1390 توسط حسرت باران
دل به دلبر گر سپاری دل بری
دل بری کن تا بیابی دلبری
هرکه انسانست از این سان خوانمش
آن چنان انسان بسی به از پری
از سر سر در گذر چون عاشقان
عشقبازی نیست کار سرسری
گر بیاری جام می یابی ز ما
هر چه آری نزد ما آن را بری
جان به جانان ده بسی نامش مبر
حیف باشد نام جائی گر بری
چون خلیل الله همه بتها شکن
تا نباشی بت پرست آذری
نعمت الله را اگر یابی خوشست
زان که دارد معجز پیغمبری  شاه نعمت الله ولی

 

ما عاشق و مستیم و طلبکار خدائیم
ما باده پرستیم و از این خلق جدائیم
بر طور وجودیم چو موسی شده ازدست
بی پا و سر آشفته و جویای لقائیم
روحیم که در جسم نباشد که نباشیم
موجیم که در بحر به یک جای نیائیم
در صومعهٔ سینهٔ ما یار مقیمست
ما از نظرش صوفی صافی صفائیم
ما غرق محیطیم نجوئیم دگر آب
ای بر لب ساحل تو چه دانی که کجائیم
مائیم که از سایه گذشتیم دگر بار
ما سایه نجوئیم همائیم همائیم
مائیم که از ما و منی هیچ نماندست
در عین بقائیم و منزه ز فنائیم
گاهی چو هلالیم و گهی بدر منیریم
گاهی شده در غرب و گه از شرق برائیم
سید چه کنی راز نهان فاش نگفتیم
در خود نگرستیم خدائیم خدائیم شاه نعمت‌الله ولی

 

ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ
از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خدا
اقرار بیاری به خدایی خدا شاه نعمت الله ولی

 

عین دریائیم و دریا عین ما                         
نیست مارا ابتدا و انتها
بر درمیخانه مست افتاده ایم          
خانه ما خوشتر است از دو سرا
بینوایان خوش نوایی یافتند              
بینوا شو گر همی خواهی خدا
گفته ی مستانه مارا بخوان          
عاشقانه خوش سرودی می سرا
درد مندیم و دوای درد ماست                
درد ما هم درد ما باشد دوا
سر به پای خم می بنهاده ایم         
بی حجاب ای عارف عاشق بیا
در طریقت خرقه ایی پوشیده ایم                
دست ما و دامن آل عبا
نعمت الله ساقی و ما رند مست           
گو بیا یاری که دارد ذوق ما
در همه عالم به چشم ما ببین                    
سیدت آئینه گیتی نما شاه نعمت الله ولی

 

کار دل در عشقبازی بندگی است
بندگی در عاشقی پایندگی است
بندهٔ فرمان و فرمان می دهیم
وین شهنشاهی ما زان بندگی است
همچو زلفش سر به پا افکنده ایم
این سرافرازی از آن افکندگی است
گر مرا بینی به غم دل شاد دار
کان غم عشق است و از فرخندگی است
مردهٔ دردیم و درمان در دل است
کشتهٔ عشقیم و عین زندگی است
سید ار جان بخشد از عشقش رواست
عاشقان را کار جان بخشندگی است شاه نعمت الله ولی

 

عشق است که جان عاشقان زنده از اوست
نوری است که آفتاب تابنده از اوست
هر چیز که در غیب و شهادت یابی
موجود بود ز عشق و پاینده از اوست شاه نعمت‌الله ولی

 

ذکر حق ای یار من بسیار کن
تا توانی کار خوش در کار کن
پاک باش و بی وضو یک دم مباش
جز که با پاکان دمی همدم مباش
دور باش از مجلس نقش خیال
صحبتی می دار با اهل کمال
یک سر موئی خلاف دین مکن
ور کند شخصی تو اش تحسین مکن
رهروان راه حق را دوست دار
رهروی می جو و راهی می سپار
گر بیابی جامی از زر یا سفال
نوش کن از هر دو جام آب زلال... شاه نعمت الله ولی





طبقه بندی: اشعار زیبای شاه نعمت الله ولی، 
برچسب ها: اشعار شاه نعمت الله ولی، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه شاه نعمت الله ولی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 23 اردیبهشت 1390 توسط حسرت باران
ای وای بر اسیری كز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد
آه از دمی كه تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی كه از كمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناكی سازم خبر دلت را
روزی كه كوه صبرم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز كوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد حزین لاهیجی

 

گاهی به نگاهی دلِ ما شاد نكردی
حیف از تو كه ویرانه‌ آباد نكردی
صد بار ز گل‌زار خزان آمد و گل رفت
وین مرغ اسیر از قفس آزاد نكردی
ای خسروِ شیرین‌دهنان این نه وفا بود
یك ره‌گذری جانب فرهاد نكردی
بسیار مبال ای شجر وادیِ ایمن!
یك جلوه چو آن حسنِ خداداد نكردی
باید ز تو آموخت حزین رشك محبّت
لبریزِ فغان بودی و فریاد نكردی حزین لاهیجی

 

گل بی تو مرا به دیده خار است
هر سبزه چو تیغِ آبدار است
از نقشِ قدم بسی فزونتر
در راه تو چشمِ انتظاز است
چون لاله زداغِ دوریِ تو
خونِ دل و دیده در کنار ست
دریاب به پرسشی حزین را
کز لعلِ لبِ تو در خمار است حزین لاهیجی

 

کوته نظران زلفٍ سیهکار ندانند
این مرده دلان فیضٍ شب تار ندانند
جانسوز دیاری است محبّت، که طبیبان
رسم است که حالِ دلِ بیمار ندانند...
دارند حریفان هوسِ خاطر شادی
دلباختگان غیرِ غمِ یار ندانند حزین لاهیجی

 

فسانه شبِ غم را چراغ می فهند
زبانِ آهِ مرا گوشِ داغ می فهمد
به وصل در غمِ هجران نشسته بلبل ما
فریبِ عشوه فروشانِ باغ می فهمد... حزین لاهیجی

 

به باغ راهِ خزان و بهار نتوان بست
به رویِ بخت درِ روزگار نتوان بست
کنارِ کِشت چه خوش می سرود دهقانی
که: سیل حادثه را رهگذار نتوان بست
مگر کسی دهنِ شیشه وا کند، ورنه
دهانِ شکوۀ ما در خمار نتوان بست
شکوفه رفت و قلندروَش این حکایت گفت
که:برگ تا نفشانند،بار نتوان بست
دی است نوبت ما بی بضاعتان،ساقی!
که عقدِ دخترِ رز در بهار نتوان بست حزین لاهیجی

 

خوش آن عاشق که شیدای تو باشد
بیابانگردِ سودای تو باشد...
گریبانگیرِ زهدِ پارسایان
نگاهِ باده پیمای تو باشد
شود دوزخ گلستانِ خلیلم
اگر در دل تمنّای تو باشد... حزین لاهیجی

 

فروزان کن ز رخ کاشانه ای چند
بسوزان-شمعِ من!-پروانه ای چند
فغانم گوش کن امشب،که فردا
زمن خواهی شنید افسانه ای چند
خماری نیست خونِ عاشقان را
سرت گَردم،بکَش پیمانه ای چند
به هر دفتر زکِلکِ آتش آلود
زما ماندست آتشخانه ای چند
حزین!از فوت فرصت با صد افسوس
کشیدم آه بی تابانه ای چند حزین لاهیجی




طبقه بندی: اشعار زیبای حزین لاهیجی، 
برچسب ها: اشعار حزین لاهیجی، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه حزین لاهیجی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 توسط حسرت باران
گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كنی و مرا رام او كنی
روزی نقاب عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی غرور شعر و هنر نام او كنی
تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم
در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی ، دریخ كه چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش نادر نادرپور

 

ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای
در کوره راه زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید... نادر نادرپور

 

اه ای خداوند، ای خداوند کریم من
بر من ببخشای این چنین را آنچنان دیدن
در من ، کسی چون مست ،چون میخواره میگرید
بیچاره میگرید دلم، بیچاره میگرید
می پرسی آیا از چه خاموشم؟
ای دوست!گر دیگر سخن بر لب نمی رانم
هرگز نشد گفتن فراموشم
در خواب و بیداری
درگفتم،آری... نادر نادرپور

 

اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟
بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود
چو بی دلخواه خویشم آفریدند
مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟...
ابلیس ای خدای بدی ها توشاعری!
من بارها به شاعری ات رشک برده ام!
شاعرتویی که این همه شعرآفریده ای!
غافل منم که این همه افسوس خورده ام!
عشق وقمارشعرخدانیست شعرتوست
هرگزکسی به شعرتوبی اعتنا نماند
غیرازخدا که هیچ یک ازاین دو را نخواست
درعشق ودرقمارکسی پارسانماند!...
امااگرتوشعرفراوان سروده ای
ای شعرخدا یکی است
ولی شاهکاراوست
دانم چه شعرها که توگفتی واونگفت
یاازتوبیش گفت ونهان کرده نام را
امااگرخداوتوراپیش هم نهند
آیا توخودکدام پسندی؟
کدام را؟ نادر نادرپور

 

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمی خندد، شکوفه بر تن عریانم
زنوشخند سحرگاهان ،خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب
بی پایان،گواه گریه بارانم
شکوه سبز بهاران را،برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد،همیشه خاطر ویرانم...
کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران! به بوی خاک تو مهمانم نادر نادرپور

 

خدای جهان سرخوش از آفرینش
مرا ارمغان کرد سازی یگانه
من آن ساز را بر دو زانو نشاندم
سرش را چو کودک فشردم به شانه
دو سیمی که بر سینه اش
بسته دیدم
دو رگ بود از مغز تا دل روانه
به سر پنجه ام هر دو را آزمودم
وز آنها به نوبت شنیدم ترانه
یکی،ناله ای داشت پیوسته غمگین
یکی دیگرش ، نغمه ای شادمانه
یکی خوشتر از خواب در صبح مستی
یکی تلخ، چون بوسه ی تازیانه
من اما دل از ساز خود
برنکندم
که مهری بدو و بم های ناسازگارش
سرودی برانگیختم عاشقانه
سرودی نه اندوه ، یک سر ، نه شادی
سرودی که از هر دو بودش نشانه... نادر نادرپور

 

جاده ،خالی است ولی می شنوی؟
آه!با من، بامن
پای سنگین کسی همسفر است
ای در بسته ی گمگشته کلید
گوش بر روزنه ات دوخته ام
تا مگر راه به سوی تو برم
مشعل از
چشم خود افروخته ام
جامه دان سفر دور به دست
در تب تند عطش سوخته ام
ای در بسته!  جواب تو کجاست؟
راستی ، ای دم طوفانی صبح
آفتاب تو کجاست؟ نادر نادرپور

 

در بیابان فراخی که از آن می گذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی و بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است؟
پاسخی نیست ، بیابن خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من می شنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه
نزدیکتر است...
آه ای
سایه افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارت تو را خواهد گفت
کاین وجودی که زبانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است نادر نادرپور

 

پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه ی رقصی ربود ه ام
اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای
هشدار! زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام! نادر نادرپور

وبلاگ جملات حکیمانه



طبقه بندی: اشعار زیبای نادر نادرپور، 
برچسب ها: اشعار نادر نادرپور، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه نادر نادرپور،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 فروردین 1390 توسط حسرت باران
(تعداد کل صفحات:11)      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب