تبلیغات
باران یعنی تو برگردی ...

باران یعنی تو برگردی ...
 
آسمان فرصت پرواز بلند است ولی...!!؟ قصه این است چه اندازه کبوتر باشی

بر هر چه به غیر عشق پا بگذارید
دست دل خویش در حنا بگذارید
عاشق بشوید، مردم! عاشق بشوید
یك نام خوش از خویش به جا بگذارید جلیل صفربیگی 

 

یک عمر درون خویش تکرار شدم
در گوشه ای از خودم تلنبار شدم
گنجشک به خواب رفته بودم دیشب
امروز ولی  کلاغ  بیدار  شدم جلیل صفربیگی 

 

خوب و بد اشتباه را بگذارید
شیطان و من و گناه را بگذارید
می‌خواهم از این به بعد، آدم باشم
لطفا سر من کلاه را بگذارید جلیل صفربیگی 

 

با عشق طلسم گرگ را میشکنیم
شب-این قفس سترگ-را میشکنیم
هرچند تبر به دوشمان نیست ولی
یک روز بت بزرگ را می شکنیم جلیل صفربیگی 

 

هر چند كه خسته ایم از این حال نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشكال نیا!
ما خط تمام نامه هامان كوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا! جلیل صفربیگی 

 

هر چند كه بیمار تو هستیم همه
دیوانه ی دیدار تو هستیم همه
بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب كار تو هستیم همه جلیل صفربیگی 

 

هر روز به ما اگر كه سر هم بزنی
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی
آقا تو كه خوب می شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی... جلیل صفربیگی 

 

یك عمر تو زخم های ما را بستی
هر روز كشیدی به سر ما دستی
شعبان كه به نیمه می رسد آقا جان!
ما تازه به یادمان می آید هستی! جلیل صفربیگی 

 

هم چاه سر راه تو باید بكنیم
هم اینكه از انتظار تو دم بزنیم
این نامه ی چندم است كه می خوانی
داریم ركورد كوفه را می شكنیم جلیل صفربیگی 

 

فریاد حسین را شنیدیم همه
از کوفه به سوی او دویدیم همه
رفتیم به کربلا ولی برگشتیم
از شمر امان نامه خریدیم همه جلیل صفربیگی 

 

این سنگ خدایان که تبر می شکنند
روزی که بیایی از کمر می شکنند
بردار تبر را و بزن ابراهیم!
بت های بزرگ زودتر می شکنند جلیل صفربیگی 

 

در اوج یقین اگرچه تردیدی هست
در هر قفسی، کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب یعنی...
توی چمدان ماه، خورشیدی هست جلیل صفر بیگی

 

چندی است که سخت از خودم لبریزم
آن گونه که باید از خودم بگریزم
انگار که شیر آب هرزی هستم
چک چک چک چک به پای خود می ریزم جلیل صفربیگی 

 

در زد کسی انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم
امروز  پدر  ابر  زیادی  آورد
مانند همیشه شام باران داریم جلیل صفربیگی 

 

انگار همیشه جای یک تن خالی ست
این بار کسی نیست نه!اصلن خالی ست
یک نیمکت نشسته دارم  در خود
جای دو نفر همیشه در من خالی ست جلیل صفربیگی 

 

این چشم دریده چشمه ی  فریاد است
پژواک سکوت سنگ ها در باد  است
با من به چه چیز زندگی خیره شده
این آینه ای که کور مادر زاد است؟ جلیل صفربیگی 

 

لنگه های چوبی در حیاطمان
گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند
محکمند !
خوش به حالشان
که لنگه ی همند ..... جلیل صفربیگی 

 

تخمی از لانه بیرون می افتد
و می شکند
زندگی
بچه گنجشکی را غافلگیر می کند! جلیل صفربیگی 

 

از پل های زیادی پریده ام
در رودخانه های بسیاری غرق شده ام
بارها
شاخ به شاخ شده ام با زندگی
بارها
گلوله خورده ام
و بارها
مرده ام
عشق
از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است جلیل صفربیگی 

 

پرواز چه لذتی دارد
وقتی
زنبور کارگری باشی
که نتوانی
عاشق ملکه بشوی جلیل صفربیگی 

 

مانند علفهای لب مردابیم
خوابیم و همیشه تا کمر در خوابیم
مرگ آمده است زندگی را بخورد
ما هم گاهی کرم سر قلابیم جلیل صفر بیگی

 

در حنجره های  ما  صدا را بفشار
صوت و سخن و حرف و هجا را بفشار
تاریكی از این قشنگ تر می خواهی؟
ای  مرگ  بیا  گلوی  ما را بفشار جلیل صفربیگی





طبقه بندی: اشعار زیبــای جلیـل صفربیگـی، 
برچسب ها: گلچین اشعار جلیل صفربیگی، زندگینامه جلیل صفربیگی، اشعار عارفانه، اشعار عاشقانه، اشعار کوتاه و زیبا،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 تیر 1390 توسط حسرت باران

دانه ای بکار و مگذار هیچ جباری آن را درو کند
ثروتی بدست آر و مگذار هیچ شیادی از کفت برباید ،
جامه ای بباف و مگذار هیچ بیکاره ای آن را درپوشد .
و سلاحی بساز که در دفاع از خویش حمل کنی پرسی بیش شلی

 

چشمه‌ها با رود می‌آمیزند
و رودها با اقیانوس
بادهای آسمان با حسی دل‌انگیز
تا ابد با هم پیوند می‌گیرند
در جهان هیچ‌چیز تنها نیست
همه‌چیز بنا بر اصلی آسمانی
در یک روح دیدار می‌کنند و می‌آمیزند
من و تو چرا نه؟ پرسی بیش شلی

 

نگاه کن، کوه‌ها آسمانِ بلند را می‌بوسند
و موج‌ها همدیگر را در آغوش می‌گیرند
خواهر-گل اگر از برادرش اکراه کند
بخشیده نمی‌شود
و آفتاب زمین را در آغوش می‌گیرد
و پرتوهای ماه دریا را می‌بوسند
چیست ارزشِ این کارِ دل‌انگیز
اگر تو بر من بوسه نزنی؟ پرسی بیش شلی

 

من عاشق برف و یخبندانم
من عاشق امواج و باد و طوفانم
تقریباً عاشق همه چیز
که در طبیعت است و ممکن است
باعث بدبختی انسان شود... پرسی بیش شلی

 

 آیا تو از خستگی رنگ باخته ای
خستگی برآمدن در آسمان و خیره شدن بر زمین،
و بی یار سرگردان بودن؟
در میان ستارگانی كه هر كدام تولدی دیگر دارند
و همواره دگرگون شدن همچون چشمی بی نشاط
كه هیچ چیز را لایق نمی داند كه بر آن پایدار بماند؟ پرسی بیش شلی

 

با مسافری از سرزمینی باستانی دیدار کردم که گفت:
دو پای عظیم و بی‌تنه‌ی سنگی در بیابان است...
نزدیکشان روی ریگزار، نیم‌فرورفته
رخساره‌ی مبهوتی‌ست که اخم و
لبِ چروکیده و مضحکه‌ی دستورِ خشکش
می‌گوید که پیکرتراشش درست دل‌بستگی‌هایی را
تعبیر می‌کند که هنوز باقی‌ست، مُهرشده بر این چیزهای بی‌جان
دستی که ریشخندشان می‌کند و قلبی که تغذیه می‌شود
و بر پاپیکره این کلمات پیداست:
«نامم اوزیماندیاس است، شاهِ شاهان
به کارهایم بنگرید، عظیم و مایه‌ی نومیدی!»
چیزی کنارِ آن بقایا نیست
گرداگردِ زوالِ آن ویرانه‌ی غول‌آسا، بی‌کران و عریان
ریگ‌های تنها و هموار تا دوردست ادامه دارد پرسی بیش شلی






طبقه بندی: اشعار زیبای پرسی بیش شلی، 
برچسب ها: اشعار پرسی بیش شلی، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه پرسی بیش شلی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 خرداد 1390 توسط حسرت باران
هان ! در این جهان هراس به دل راه مده
بزودی خواهی دریافت ، چه بزرگ مرتبه است ،رنج کشیدن و قویدل بودن .
چون مادر مشتاقی که در انتهای روز،
دست کودک خود را میگیرد و او را به بستر می برد
و کودک ،نیمی به رضا و نیمی به نا خشنودی به همراه او می رود
و باز یچه های شکسته خود را بر زمین به جای می نهد
در حالی که از میان در گشوده هنوز بر آن ها چشم دوخته
نه یکسره مطمئن و نه یکسره آسوده خاطر
از گفته مادر که به او وعده بازیچه های دیگر می دهد
که هر چند ممکن است با شکوهتر باشند
اما شاید او را خوشتر نیایند
بدینگونه است رفتار طبیعت با ما
بازیچه های ما را یک یک از ما می رباید و دست ما را می گیرد
و با چنان نرمی ما را به آرامگاه خود می برد
که بدشواری می توان دانست  که  مایل به رفتن هستیم یا نه
زیرا چنان خواب آلوده ایم که نمی فهمیم
که ناشناخته ها از شناخته ها تا چه پایه برترند لانگ فلو

 

زمانی كه روحیه ی شما سست می شود و ناامید می گردید
 به یاد آورید: پایین تر جزر است كه مد را ایجاد می كند لانگ فلو

 

مرا دیگر یارای ایستادگی نیست ، ولی تسلیم نخواهم شد
این رزمی نیست که در آن کم دلان تیغ بر کشند
در این جا مغلوب ، فاتح میدان است . لانگ فلو

 

از بهار عشق و جوانی بهره بگیر
باقی را هر چه هست به فرشته ی نیكوكاری واگذار؛
چرا كه زمان به زودی این حقیقت را به تو خواهد آموخت كه
در لانه ی سال پیش
مرغان بجای نمانده اند لانگ فلو

 

در آوردگاه پهناور دنیا
در اردوی زندگی
چون گوسفندانی مباش كه بی اراده رانده می شوند
قهرمانی باش در تكاپو لانگ فلو

 

دلهای خانه نشین خوشبخت ترند
زیرا دلهای آواره نمی دانند به كجا می روند
گرانبارند از تشویش و گرانبارند از اندیشه لانگ فلو

 

اگر ذهن
كه بر بدن فرماندهی می‌كند
به گونه ای خود را فراموش كند كه انگار بر برده‌ی خود لگد می‌زند
برده كه هرگز آن اندازه سخاوتمند نیست كه بتواند آسیب و خستگی را ببخشد
شورش می‌كند و ستمگر را در هم می‌كوبد لانگ فلو

 

آرام باش ای دل غمگین!
از شِكوه بس كن؛
پشت ابرها هنوز خورشید می درخشد؛
سرنوشت تو همان است كه دیگران دارند.
در هر زندگی باید بارانهایی فرو ریزد و برخی روزها تیره و حزن انگیز باشند لانگ فلو

 

ای دلهای كوچك كه سخت تب آلود و ناشكیبا می تپید و می زنید
با آرزوهایی سخت نیرومند و بی انتها
قلب من كه زمانی بس دراز از هیجانها درخشیده و افروخته مانده
اكنون به خاكستر بدل شده
و آتشهای خود را می پوشاند و پنهان می كند لانگ فلو

 

به آینده
هرچند شیرین و دلپسند
اعتماد مكن؛
بگذار گذشته‌ی از دست رفته
به خاك سپرده شود؛ عمل كن
عمل در زمان زنده‌ی حال لانگ فلو

 

به آینده دل مبند
هر چند نویدبخش!
بگذار تا گذشته ی معدوم نعش خود را به خاك سپارد!
كار كن، كار در زمان حال كه نقد است؛
با دل امیدوار و توكل به كردگار لانگ فلو

 

در خانه بمان قلب من و استراحت کن
قلبهای حافظ خانواده
خوشبختترینند لانگ فلو

 

چه شكوهی دارد این جهان
در چشم كسی كه با دلی آرزومند
زیر آسمان پر جبروت و درخشان به پیش می رود لانگ فلو

 

كسی كه برای خود احترام قایل است
از گزند دیگران در امان است.
او كتی را بر تن دارد كه كسی را یارای پاره كردن آن نیست لانگ فلو

 

دلهای ما گرچه مردانه و دلیراند
با اینهمه
چون طبل های گلو گرفته ای آهنگهای عزا را در راه گورستان می نوازند لانگ فلو

 

‏ای گور! آنها را برگیر، و بگذار
تا در سینه‌ی تنگ تو آرام گیرند
‏جامه‌های عاریتی هستند که روح به دور افکنده
و تنها برای ما گرامی‌اند! لانگ فلو

 

ای ابدیّت بزرگ آنها را برگیر!
‏زندگی کوتاه ما تندبادی بیش نیست
که شاخه‌های درخت تو را خم می‌کند
و شکوفه‌های آن را بر خاک می‌پراکند! لانگ فلو

 

به دشواری می توان دانست كه مایل به رفتن هستیم یا نه
زیرا چنان خواب آلوده ایم كه نمی فهمیم ناشناخته ها
از شناخته ها تا چه پایه برتر هستند. لانگ فلو

 

‏ای مرگ! برگیر و با خود ببر
‏آنچه را که می‌توانی از آنِ خود بشماری!
‏آنچه از آن تست همان تصویری است که بر این خاک نقش شده.
همین و بس! لانگ فلو






طبقه بندی: اشعار زیبای هنری لانگ فلو، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 خرداد 1390 توسط حسرت باران
دل به دلبر گر سپاری دل بری
دل بری کن تا بیابی دلبری
هرکه انسانست از این سان خوانمش
آن چنان انسان بسی به از پری
از سر سر در گذر چون عاشقان
عشقبازی نیست کار سرسری
گر بیاری جام می یابی ز ما
هر چه آری نزد ما آن را بری
جان به جانان ده بسی نامش مبر
حیف باشد نام جائی گر بری
چون خلیل الله همه بتها شکن
تا نباشی بت پرست آذری
نعمت الله را اگر یابی خوشست
زان که دارد معجز پیغمبری  شاه نعمت الله ولی

 

ما عاشق و مستیم و طلبکار خدائیم
ما باده پرستیم و از این خلق جدائیم
بر طور وجودیم چو موسی شده ازدست
بی پا و سر آشفته و جویای لقائیم
روحیم که در جسم نباشد که نباشیم
موجیم که در بحر به یک جای نیائیم
در صومعهٔ سینهٔ ما یار مقیمست
ما از نظرش صوفی صافی صفائیم
ما غرق محیطیم نجوئیم دگر آب
ای بر لب ساحل تو چه دانی که کجائیم
مائیم که از سایه گذشتیم دگر بار
ما سایه نجوئیم همائیم همائیم
مائیم که از ما و منی هیچ نماندست
در عین بقائیم و منزه ز فنائیم
گاهی چو هلالیم و گهی بدر منیریم
گاهی شده در غرب و گه از شرق برائیم
سید چه کنی راز نهان فاش نگفتیم
در خود نگرستیم خدائیم خدائیم شاه نعمت‌الله ولی

 

ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ
از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خدا
اقرار بیاری به خدایی خدا شاه نعمت الله ولی

 

عین دریائیم و دریا عین ما                         
نیست مارا ابتدا و انتها
بر درمیخانه مست افتاده ایم          
خانه ما خوشتر است از دو سرا
بینوایان خوش نوایی یافتند              
بینوا شو گر همی خواهی خدا
گفته ی مستانه مارا بخوان          
عاشقانه خوش سرودی می سرا
درد مندیم و دوای درد ماست                
درد ما هم درد ما باشد دوا
سر به پای خم می بنهاده ایم         
بی حجاب ای عارف عاشق بیا
در طریقت خرقه ایی پوشیده ایم                
دست ما و دامن آل عبا
نعمت الله ساقی و ما رند مست           
گو بیا یاری که دارد ذوق ما
در همه عالم به چشم ما ببین                    
سیدت آئینه گیتی نما شاه نعمت الله ولی

 

کار دل در عشقبازی بندگی است
بندگی در عاشقی پایندگی است
بندهٔ فرمان و فرمان می دهیم
وین شهنشاهی ما زان بندگی است
همچو زلفش سر به پا افکنده ایم
این سرافرازی از آن افکندگی است
گر مرا بینی به غم دل شاد دار
کان غم عشق است و از فرخندگی است
مردهٔ دردیم و درمان در دل است
کشتهٔ عشقیم و عین زندگی است
سید ار جان بخشد از عشقش رواست
عاشقان را کار جان بخشندگی است شاه نعمت الله ولی

 

عشق است که جان عاشقان زنده از اوست
نوری است که آفتاب تابنده از اوست
هر چیز که در غیب و شهادت یابی
موجود بود ز عشق و پاینده از اوست شاه نعمت‌الله ولی

 

ذکر حق ای یار من بسیار کن
تا توانی کار خوش در کار کن
پاک باش و بی وضو یک دم مباش
جز که با پاکان دمی همدم مباش
دور باش از مجلس نقش خیال
صحبتی می دار با اهل کمال
یک سر موئی خلاف دین مکن
ور کند شخصی تو اش تحسین مکن
رهروان راه حق را دوست دار
رهروی می جو و راهی می سپار
گر بیابی جامی از زر یا سفال
نوش کن از هر دو جام آب زلال... شاه نعمت الله ولی





طبقه بندی: اشعار زیبای شاه نعمت الله ولی، 
برچسب ها: اشعار شاه نعمت الله ولی، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه شاه نعمت الله ولی،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 23 اردیبهشت 1390 توسط حسرت باران
ای وای بر اسیری كز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد، صیّاد رفته باشد
آه از دمی كه تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
خونش به تیغ حسرت یارب حلال بادا
صیدی كه از كمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناكی سازم خبر دلت را
روزی كه كوه صبرم بر باد رفته باشد
پر شور از حزین است امروز كوه و صحرا
مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد حزین لاهیجی

 

گاهی به نگاهی دلِ ما شاد نكردی
حیف از تو كه ویرانه‌ آباد نكردی
صد بار ز گل‌زار خزان آمد و گل رفت
وین مرغ اسیر از قفس آزاد نكردی
ای خسروِ شیرین‌دهنان این نه وفا بود
یك ره‌گذری جانب فرهاد نكردی
بسیار مبال ای شجر وادیِ ایمن!
یك جلوه چو آن حسنِ خداداد نكردی
باید ز تو آموخت حزین رشك محبّت
لبریزِ فغان بودی و فریاد نكردی حزین لاهیجی

 

گل بی تو مرا به دیده خار است
هر سبزه چو تیغِ آبدار است
از نقشِ قدم بسی فزونتر
در راه تو چشمِ انتظاز است
چون لاله زداغِ دوریِ تو
خونِ دل و دیده در کنار ست
دریاب به پرسشی حزین را
کز لعلِ لبِ تو در خمار است حزین لاهیجی

 

کوته نظران زلفٍ سیهکار ندانند
این مرده دلان فیضٍ شب تار ندانند
جانسوز دیاری است محبّت، که طبیبان
رسم است که حالِ دلِ بیمار ندانند...
دارند حریفان هوسِ خاطر شادی
دلباختگان غیرِ غمِ یار ندانند حزین لاهیجی

 

فسانه شبِ غم را چراغ می فهند
زبانِ آهِ مرا گوشِ داغ می فهمد
به وصل در غمِ هجران نشسته بلبل ما
فریبِ عشوه فروشانِ باغ می فهمد... حزین لاهیجی

 

به باغ راهِ خزان و بهار نتوان بست
به رویِ بخت درِ روزگار نتوان بست
کنارِ کِشت چه خوش می سرود دهقانی
که: سیل حادثه را رهگذار نتوان بست
مگر کسی دهنِ شیشه وا کند، ورنه
دهانِ شکوۀ ما در خمار نتوان بست
شکوفه رفت و قلندروَش این حکایت گفت
که:برگ تا نفشانند،بار نتوان بست
دی است نوبت ما بی بضاعتان،ساقی!
که عقدِ دخترِ رز در بهار نتوان بست حزین لاهیجی

 

خوش آن عاشق که شیدای تو باشد
بیابانگردِ سودای تو باشد...
گریبانگیرِ زهدِ پارسایان
نگاهِ باده پیمای تو باشد
شود دوزخ گلستانِ خلیلم
اگر در دل تمنّای تو باشد... حزین لاهیجی

 

فروزان کن ز رخ کاشانه ای چند
بسوزان-شمعِ من!-پروانه ای چند
فغانم گوش کن امشب،که فردا
زمن خواهی شنید افسانه ای چند
خماری نیست خونِ عاشقان را
سرت گَردم،بکَش پیمانه ای چند
به هر دفتر زکِلکِ آتش آلود
زما ماندست آتشخانه ای چند
حزین!از فوت فرصت با صد افسوس
کشیدم آه بی تابانه ای چند حزین لاهیجی




طبقه بندی: اشعار زیبای حزین لاهیجی، 
برچسب ها: اشعار حزین لاهیجی، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه حزین لاهیجی،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 توسط حسرت باران
گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كنی و مرا رام او كنی
روزی نقاب عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی غرور شعر و هنر نام او كنی
تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم
در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی ، دریخ كه چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش نادر نادرپور

 

ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه ای
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه ای و گذشت زمانه ای
در کوره راه زندگیم جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید... نادر نادرپور

 

اه ای خداوند، ای خداوند کریم من
بر من ببخشای این چنین را آنچنان دیدن
در من ، کسی چون مست ،چون میخواره میگرید
بیچاره میگرید دلم، بیچاره میگرید
می پرسی آیا از چه خاموشم؟
ای دوست!گر دیگر سخن بر لب نمی رانم
هرگز نشد گفتن فراموشم
در خواب و بیداری
درگفتم،آری... نادر نادرپور

 

اگر روزی کسی از من بپرسد
که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟
بدو گویم که چون می ترسم از مرگ
مرا راهی به غیر از زندگی نیست
من آن دم چشم بر دنیا گشودم
که بار زندگی بر دوش من بود
چو بی دلخواه خویشم آفریدند
مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟...
ابلیس ای خدای بدی ها توشاعری!
من بارها به شاعری ات رشک برده ام!
شاعرتویی که این همه شعرآفریده ای!
غافل منم که این همه افسوس خورده ام!
عشق وقمارشعرخدانیست شعرتوست
هرگزکسی به شعرتوبی اعتنا نماند
غیرازخدا که هیچ یک ازاین دو را نخواست
درعشق ودرقمارکسی پارسانماند!...
امااگرتوشعرفراوان سروده ای
ای شعرخدا یکی است
ولی شاهکاراوست
دانم چه شعرها که توگفتی واونگفت
یاازتوبیش گفت ونهان کرده نام را
امااگرخداوتوراپیش هم نهند
آیا توخودکدام پسندی؟
کدام را؟ نادر نادرپور

 

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم
که جز به طعنه نمی خندد، شکوفه بر تن عریانم
زنوشخند سحرگاهان ،خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب
بی پایان،گواه گریه بارانم
شکوه سبز بهاران را،برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد،همیشه خاطر ویرانم...
کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران
کند به یاد تو ، ای ایران! به بوی خاک تو مهمانم نادر نادرپور

 

خدای جهان سرخوش از آفرینش
مرا ارمغان کرد سازی یگانه
من آن ساز را بر دو زانو نشاندم
سرش را چو کودک فشردم به شانه
دو سیمی که بر سینه اش
بسته دیدم
دو رگ بود از مغز تا دل روانه
به سر پنجه ام هر دو را آزمودم
وز آنها به نوبت شنیدم ترانه
یکی،ناله ای داشت پیوسته غمگین
یکی دیگرش ، نغمه ای شادمانه
یکی خوشتر از خواب در صبح مستی
یکی تلخ، چون بوسه ی تازیانه
من اما دل از ساز خود
برنکندم
که مهری بدو و بم های ناسازگارش
سرودی برانگیختم عاشقانه
سرودی نه اندوه ، یک سر ، نه شادی
سرودی که از هر دو بودش نشانه... نادر نادرپور

 

جاده ،خالی است ولی می شنوی؟
آه!با من، بامن
پای سنگین کسی همسفر است
ای در بسته ی گمگشته کلید
گوش بر روزنه ات دوخته ام
تا مگر راه به سوی تو برم
مشعل از
چشم خود افروخته ام
جامه دان سفر دور به دست
در تب تند عطش سوخته ام
ای در بسته!  جواب تو کجاست؟
راستی ، ای دم طوفانی صبح
آفتاب تو کجاست؟ نادر نادرپور

 

در بیابان فراخی که از آن می گذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی و بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است؟
پاسخی نیست ، بیابن خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من می شنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه
نزدیکتر است...
آه ای
سایه افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارت تو را خواهد گفت
کاین وجودی که زبانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است نادر نادرپور

 

پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه ی رقصی ربود ه ام
اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای
هشدار! زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام! نادر نادرپور

وبلاگ جملات حکیمانه



طبقه بندی: اشعار زیبای نادر نادرپور، 
برچسب ها: اشعار نادر نادرپور، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه نادر نادرپور،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 فروردین 1390 توسط حسرت باران
دنیاست خوب و دنیا لیكن بقا ندارد
دارد چو بیوفایی یك آشنا ندارد
هرچیز در شكستن فریاد می برآرد
اما شكست دلها هرگز صدا ندارد
دانی چنار باخود آتش زند چه باعث
سرتابپای دست است, دست دعا ندارد
شخصیکه بینوا شد خانه بدوش گردد
در هر کجا که باشد بیچاره جا ندارد
هرچند دختر رز در میکده عروس است
افسوس دستُ پایش رنگ حنا ندارد
دلدارِ پرغرورم بسیار مستِ ناز است
چون سایه در پیش من, رو بر قفا ندارد
این حرف را به تكرار از هر كسی شنیدم
ظالم به روی دنیا ترس از خدا ندارد
با رهروئ بگفتم اینراه کدام راه است
گفتا که راه عشقست هیچ انتها ندارد
کرد هرکه را نشانه یکذره بج نگردد
دست قضا بعالم تیر خطا ندارد
فرزند ارجمندم گرچه قمارباز است
لیکن نماز خود را هرگز قضا ندارد
نزد طبیب رفتم خندیده اینچنین گفت
درد تو درد عشق است هرگز دوا ندارد
در صفحهء کتابی دیدم نوشته این بود
صد بار اگر بمیرد عاشق فنا ندارد
یارب تو کن حفاظت پامانده عشقری را
بر دشت حیرت آباد پشتُ پناه ندارد
افتاده‌ عشقری را بالای خاك دیدم
گفتم به این ادیبی یك بوریا ندارد صوفی عشقری

 

عشق میخواهد بحدی پاس دلبر داشتن
کز ادب دور است بر رویش مژه برداشتن
بی جگر در بیشه های عشق نگذاری قدم
در نیستان بایدت خوی غضنفر داشتن
با پلاس کهنه میسازو خدارا یاد کن
رنجها دارد قبای مشک و زعفر داشتن
یکدمی  از خواب گاه مرگ خود هم یاد کن
تابکی از ابره و کمخاب بستر داشتن
چون نداری جرئت و مردانگی های مصاف
پس چه لازم در کمر شمشیر و خنجر داشتن
بر همه گردن کشان روی عالم لازم است
پاس کلبان در ساقی کوثر داشتن
عشقری داری حضور شاه مردان آرزو
آشنایی بایدت همراه قمبر داشتن صوفی عشقری

 

ز بازار محبت غم خریدم
خریدم غم ولیكن كم خریدم
همین داغی كه حالا بر دل ماست
ندانم از كدام عالم خریدم
عسل میجستم ‌از بازار هستی
عدم رخ داد جایش سم خریدم
ز عشق و عاشقی آگه نبودم
غم و درد ترا مبهم خریدم
نبودم واقف از آیینهء دل
كه از جمشید جام جم خریدم
برای زخم ناسور دل خویش
ز مژگان كسی مرهم خریدم
محبت عشقری راحت ندارد
ز مجبوری متاع غم خریدم صوفی عشقری

 

در جهان گشتم گل بیخار نیست
هر كجا یاریست بی اغیار نیست
بهر مجنون استراحت تهمت است
در بیابان سایه دیوار نیست
آدمی با عقل و دانش آدم است
شخصیت با جامه و دستار نیست
شش جهت پر باشد از صنع خدا
دیدهء ما قابل دیدار نیست
بازوی حیدر بیاید در مصاف
دست هركس باب ذ‌الفقار نیست... صوفی عشقری

 

ای ساربان ای ساربان، من همرهت همراستم
هرسو كه میباشی روان،من همرهت همراستم
زاد سفر دارم بخود من بار دوشت نیستم
ترسم بود از سارقان،من همرهت همراستم
در بار بندی های تو شانه دهم از جان و دل
از من ترا نبود زیان،من همرهت همراستم
بیدرد و افسرده  نیم ، دارم بدل جوش و خروش
بق بق زنم چون اشتران، من همرهت همراستم
دزدان اگر گیرند عنان، من میزنم همراه شان
دارم بخود تیغ و سنان، من همرهت همراستم
من شخص صاحب جرئتم ، بی دست و بی پا نیستم
باشم جوان پهلوان، من همرهت همراستم
با امر و با فرمان تو با كاروان خدمت كنم
نگریزم از بار گران، من همرهت همراستم
بر هر طرف گردی روان، سالاری درین كاروان
باشی چه مرد قهرمان، من همرهت همراستم
یارش ز روی دلبری ، با ناز گفت ای عشقری
امروز سیر بوستان، من همرهت همراستم  صوفی عشقری

 

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بیا
بیگانه نیستی که بگویم بیا بیا
در زندگی نیامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بیا
یک مو زیان به شوکت حسنت نمی رسد
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بیا
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پیشش بهانه کن ز ره سینما بیا
در جای غیر چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بینوا بـیا صوفی عشقری






طبقه بندی: اشعار زیبای صوفی عشقری، 
برچسب ها: اشعار صوفی عشقری، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه صوفی عشقری،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 فروردین 1390 توسط حسرت باران
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شست وشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی ، بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم !!
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم! غاده السمان

 

شعار آزادى سر دادم
اما آنگاه كه گردونه هاى آزادى
با پرچم هایش در همه جا به گردش درآمد.
مرا پایمال كرد... غاده السمان

 

جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟ غاده السمان

 

دل من میخی بر دیوار نیست
که کاغذپاره‌های عشق را بر آن بیاویزی
و چون دلت خواست آن را جدا کنی
ای دوست! خاطره در برابر خاطره
نسیان در برابر نسیان
و آغازگر ستمگرترست
این است حکمت جغد... غاده السمان

 

زنی عاشق ورق‌های سپید
آمدم كه بنویسم
كاغذ، سفید بود،
به سفیدی مطلق یاسمن‌ها
پاك، چونان برف
كه حتی گنجشك هم بر‌آن راه نرفته بود
با خود پیمان بستم كه آن را نیالایم
پگاه روز بعد، دزدانه به سراغش رفتم
برایم نوشته بود: ای زن ابله!
مرا بیالای تا زنده شوم و بیفروزم،
و به سوی چشم‌ها پرواز كنم
و باشم...
من نمی‌خواهم برگ كاغذی باشم
دوشیزه و در خانه مانده!... غاده السمان

 

تو را راندم،
و ساک‌هایت را در پیاده‌رو افکندم
اما بارانی‌ات که در خانه‌ام مانده بود
هذیان‌گویبی سر داد،
و با اعتراض آستین‌هایش را برای در آغوش گرفتنم
به حرکت در آورد.

وآن گاه که بارانی را از پنجره پرتاب کردم،
همچنان که فرو می‌افتاد،
دست‌های خالی‌اش را در باد برآورد،
چونان کسی که به نشانه‌ی بدرود،
دستی برآورد
یا آن که فریاد زند: کمک! غاده السمان

 

به من بیاموز
چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد
تا من به تو بازگردم
مادر!
به من بیاموز
چگونه خاکستر، دوباره اخگر می شود
و رودخانه، سرچشمه
و آذرخش ها، ابر
و چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه ها
باز می گردد
تا من به تو بازگردم مادر! غاده السمان

 

آنگاه که درباره ی تو می نویسم
با پریشانی دل نگران دواتم هستم
و باران گرمی که درونش فرو می بارد …
و می بینم که مرکب به دریا بدل می شود
و انگشتانم، به رنگین کمان
و غم هایم، به گنجشکان
و قلم، به شاخه ی زیتون
و کاغذم، به فضا
و جسم، به ابر!
خویشتن را در غیابت از حضورت آزاد می کنم
و بیهوده با تبرم بر سایه های تو بر دیوار عمرم حمله می کنم .
زیرا غیاب تو ، خود حضور است
چه بسا که برای اعتیاد من به تو
درمانی نباشد به جز جرعه های بزرگی از دیدار تو
در شریان من! غاده السمان





طبقه بندی: اشعار زیبای غاده السمان، 
برچسب ها: اشعار غاده السمان، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه غاده السمان،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 اسفند 1389 توسط حسرت باران
شب و روزم گذشت به هزار آرزو
نه رسیدم به خویش ، نه رسیدم به او
نه سلامم سلام ، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو
دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو
نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب حال، نه یکی گفتگو
نه به خود آمدم، نه ز خود می روم
نه شدم سربلند ، نه شدم سرفرو...
کهنه صرّافان دنیا از تصرّف می خورند  علیرضا قزوه

 

لیلی گذشت و مجنون حالی خراب دارد
گفتم نگریم امّا دیدم ثواب دارد
مجنون منم كه ماندم، این خاك،‌ خاك لیلی‌ست
ای كاروان بیایید، این چاه، آب دارد
چرخی زنیم در خود، بی خود ز خود،  بچرخیم
دنیا پر است از چرخ، دنیا شتاب دارد
سر می گذارم امشب بر بالش قیامت
مژگان سر به زیرم، عمری‌ست خواب دارد
از وحشت قیامت، زاهد مرا مترسان
ترس از قیامتم نیست، دنیا حساب دارد علیرضا قزوه

 

این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟
شهوت این بی نمازان، نشئه ی انگور کیست؟
پرده دانان طریقت در صبوری سوختند
این صدای ناموافق زخمه ی تنبور کیست؟
شیخ بازیگوش ما  از بس مرید خویش بود
عطسه ای فرمود و گفت این جمله ی مشهور کیست!
پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست
راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟
آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند
رنگ پیراهان اینان وصله ی ناجور کیست؟... علیرضا قزوه

 

از عدالت می نویسند، از تخلّف می خورند
می نویسم دوستان! معیار خوبی مرده است
دوستان خوب من تنها تأسّف می خورند!
این که طبع شاعران خشکیده باشد عیب کیست؟
ناقدان از سفرۀ چرب تعارف می خورند
عاشقان هم گاه گاهی ناز عرفان می کشند
عارفان هم دزدکی نان تصوّف می خورند
یوسف من! قحطی عشق است، اینان را بهل!
کلفت دین اند و دنیا، از تکلّف می خورند
آخر این قصّه را من جور دیگر دیده ام
گرگ ها را هم برادرهای یوسف می خورند! علیرضا قزوه

 

رفیق جان ،مرا دوره ی رفاقت نیست
سر گلایه ندارم که جای صحبت نیست
یکی به مفتی شهر از زبان ما گوید
اطاعتی که تو را می کنند طاعت نیست
چگونه نقشه ی آسایش جهان بکشیم
به خانه ای که در آن جای استراحت نیست
همه به سایه ی هم تیر می زنند اینجا
میان سایه و دیوار هیچ الفت نیست
چقدر بی تو در این شام ها دلم خون شد
چقدر بی تو در این روزها صداقت نیست
مجو عدالت از این تاجران بازاری
که در ترازویشان نیم جو مروّت نیست
حرامیان همه دولت شدند و دولتمند
گناه دولتیان و گناه دولت نیست...
به جز سکوت و تبسم چه می توانم گفت
به واعظی  که گمان می کند قیامت نیست
هوای کعبه به سر دارد و دلش گرم است
که در طریق هوی سختی و جراحت نیست
"کجا روم چه کنم چاره از کجا یابم"
هزار سینه سخن مانده است و رخصت نیست... علیرضا قزوه

 

شکستند این جماعت قدر ساقی  را، دل  خم را
ز شیطان می خرند این روزها با سیب، گندم را
یکی در هیأت انسان کمین کرده ست در اینجا
ببین اندوه تهران را، تماشا کن غم قم را
یکی از گرگ بدتر در لباس میش پنهان است
به دست بی خدایان کشتی غرق تلاطم را
کبوترها که می افتند در خون گریه شان تلخ است
کبوترها که گم کردند آفاق تبسم را...
چه فرقی می کند این روضة زهرای مرضیه ست
علی مرتضی! دریاب محسن های مردم را علیرضا قزوه

 

دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه  می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم علیرضا قزوه

 

شهید شادمانی ها مشو، غم را  مواظب باش
اگر بر عمر حسرت می بری، دم را مواظب باش...
پدرها و پسرها  را تب تقدیر خواهد کشت
دم جان کندن سهراب، رستم را مواظب باش
نمازی آتشی خواندی، بهشتی دوزخی دیدی
بهشت نقد گم کردی،  جهنّم را مواظب باش
کلامی تازه پیدا کن، بهشت گم شده این است
سحر را تازه کن، باران نم نم  را مواظب باش
اگر باران شدی لب های عطشان را رعایت کن
اگر توفان شدی گل های مریم را مواظب باش علیرضا قزوه

 

پریشانان  پری را می پرستند
گدایان گوهری را می پرستند...
خبر از دین مداحان ندارم
خطیبان منبری را می پرستند
سواران پرچمی را می ستایند
دلیران سنگری را می پرستند
چه می دانند اینان از شهیدان
که خون و خنجری را می پرستند
خدا را عالمان و مفتیان هم
کتاب و دفتری را می پرستند
به بیت الله رفتم دیدم این قوم
به جای او دری را می پرستند
گناه از چشم و گوش بسته ماست
که این کوران کری را می پرستند
صدای اعتراضی نیست اینجا
ابوذرها زری را می پرستند
خوشا آنان که دور از این جماعت
خدای دیگری را می پرستند علیرضا قزوه

 

آغاز ابرها
در ساعت یک است به وقت نجف
کمی پس از دو
باران گرفت در کنار بقیع
درست ساعت سه طوفان شد
در کربلا
حالا به ساعت من
فقط کمی به لحظه موعود مانده است. علیرضا قزوه





طبقه بندی: اشعار زیبای علیرضا قزوه، 
برچسب ها: اشعار علیرضا قزوه، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه علیرضا قزوه،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 دی 1389 توسط حسرت باران

بدرستی که شیعیان ما قلبشان از هرناخالصی و حیله و تزویر پاک است. امام حسین(ع)

 

ناتوان ترین مردم کسی است که از دعا کردن واماند و بخیل ترین مردم کسی است که از سلام کردن واماند. امام حسین(ع)

 

چه دارد آن كس كه تو را ندارد؟ و چه ندارد آن كه تو را دارد؟ آن كس كه به جای تو چیز دیگری را پسندد و به آن راضی شود، مسلما زیان كرده است . امام حسین(ع)

 

آن که در کاری که نافرمانی خداست بکوشد، امیدش را از دست می دهد و نگرانیها به او رو می آورد. امام حسین(ع)

 

بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد. امام حسین(ع)

 

کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند. امام حسین(ع)

 

چیزى را بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد. امام حسین(ع)

 

نیاز مردم به شما از نعمتهای خدا بر شما است، از این نعمت افسرده و بیزار نباشید. امام حسین(ع)

  

برحذر باشید از ستم کردن  بر كسی كه جز خدا كسی را ندارد. امام حسین(ع)

 

قومی خدا را به امید پاداش نیایش می‌كنند. این عبادت بازرگانان است. گروهی از روی ترس، بندگی می‌كنند. این نوع بندگی مخصوص بردگان است. مردمی خدا را از باب سپاس نعمت‌‌های او ستایش می‌كنند. این روش آزادگان است. امام حسین(ع)

 

بهترین ثروت آن است كه انسان به وسیلة آن آبروی خود را حفظ نماید.امام حسین(ع)

 

اگر حوادث سه گانه فقر، بیماری و مرگ وجود نداشت، انسان در برابر هیچ چیز سر فرود نمی‌آورد. امام حسین(ع)

 

به یاد آور مردن پدران و فرزندانت را، كجا بودند و اكنون رهسپار چه جایی شده اند؟ می بینم كه تو نیز به همین زودی به آنان خواهی پیوست و باعث عبرت دیگران خواهی گشت . امام حسین(ع)

 

چه آسان است مرگى كه در راه رسیدن به عزّت و احیاى حق باشد، مرگ عزتمندانه جز زندگى جاوید و زندگى ذلیلانه جز مرگ همیشگى نیست. امام حسین(ع)





طبقه بندی: جملات زیبای امام حسیـن(ع)، 
برچسب ها: گلچین سخنان امام حسین، گلچین سخنان وجملات بزرگان و نویسندگان، جملات فلسفی، جملات عارفانه، احادیث امامان،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 آذر 1389 توسط حسرت باران
(تعداد کل صفحات:12)      ...   3   4   5   6   7   8   9   ...  
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب