تبلیغات
باران یعنی تو برگردی ... - مزارساعت 3 ، لحظه های تنهایی

باران یعنی تو برگردی ...
 
آسمان فرصت پرواز بلند است ولی...!!؟ قصه این است چه اندازه کبوتر باشی
( مزارساعت 3 ، لحظه های تنهایی

بزن  بخـــوان  دوتا آدم  تماشایـــی

صدای تق تق سنگی مدام می آمد

وزیر سقف نفسگیر تق تق پایـــی)

درست مثل توزیباست ، مثل من هم زشت

فرشته  ای ست پر از شهـــوت  هیــولایی

وخسته از همه وقتی به خانه می آیم

لبالب  از  سرطان  زنان  هرجایـــی

نشسته است لب حوض کوچک خانه

و می دود طرف من : سلام ، بابایی!

چقدر بد کــه نباشی کناربالینش

چقدر بد که نخوانی براش لالایی

چقدر بد که بخوابد کنار عکسی سرد

کنــــار ِ خیـــره ترین  مادر ِ مقوّایــــی

( ترانه خواندنشان را گلوله باران کرد

صدای مبهـــم و ناجـور ِ هواپیمایی)

به خانه می روم ، اما کدام خانه ؟ بگو!

که سوخت خانه در آن دادگاه صحرایی

هنوز می شنوم خاطرات آن شب را

فرود بمب میان سه استکان چایـی

فرار من ، و تو ، حتی ز تانکهای خودی

و مرگ  نخل ِ تـــو  با  زلفهای خرمایی

کدام دخترکوچک درانتظار من است؟

که جا گذاشته ازخود فقط دودمپایی

زمانه ریشه ی شب را نمی کند هرگز

و گور سگ پدران  دهات  بالایی

چقدرخوب که این جنگ هرسه مان را کشت

سه  قبر پشت  سر هم  ، چقــدر رؤیـــایی!





طبقه بندی: پوریا "نبراس " میر رکنی، 
برچسب ها: پوریا میر رکنی، نبراس میر رکنی، اشعار پوریا می رکنی، شعر و غزل،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 دی 1392 توسط حسرت باران
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب