باران یعنی تو برگردی ...
 
آسمان فرصت پرواز بلند است ولی...!!؟ قصه این است چه اندازه کبوتر باشی
اسمت میان خاطره ها چفت و بست شد

آدم پس از نوشتن اســم تـــــو پست شد

از فرط بی کسی بـه همین جا بسنده کرد

مردی که با دو قطره از اشک تو مست شد

مردی شبیه من به تویی مثل التهاب

درگیر یک حضـور سراپا شکست شد

در آخـــــرین نفس بــه خودش خط کشید و مرد

مثل همان کسی که به چشمت نشست شد

طرح من و نوازش مشکوک قلب تـــو

مثل تضاد بین ابوالفضل و دست شد

وقتـــی  شنید  شرط  مسلمانـــی  تـــــو  را

صد دل نماز خواند و سپس ...بت پرست شد





طبقه بندی: صاحب طاطیان، 
برچسب ها: صاحب طاطیان، اشعار صاحب طاطیان، شعر و غزل، شعر و غزل امروز،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 آذر 1392 توسط حسرت باران
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب