تبلیغات
باران یعنی تو برگردی . . . - گلچین اشعار محمد حسین صفای اصفهانی

گلچین اشعار محمد حسین صفای اصفهانی

امشب سر آن دارم کز خانه برون تازم
این خانه هستی را از بیخ براندازم
تن خانه گور آمد ، جان جیفه گورستان
زین جیفه بپرهیزم این خانه بپردازم
دیوانه ام و داند ، دیوانه به خود خواند
او سلسله جنباند من عربده آغازم...
در آتشم و راهی جز صبر نمی دانم
هم گریم و هم خندم هم سوزم و هم سازم
دل بستۀ سودایم این سلسله از پایم
بردار که بگریزم بگذار که بگذارم...
من مورم و نشمارم بر باد سلیمان را
در بادیۀ عشقش من از همه ممتازم
راز ازلی مشکل پوشید توان از دل
دل خواجۀ این منزل من محرم این رازم
در قاف احد دارد سیمرغ صفا منزل
زین شمع نمی بُرّد پروانۀ پروازم صفای اصفهانی

 

دل بردی از من به یغما ، ای تُرک ِ غارتگر من
دیدی چه آوردی ای دوست ، از دست دل بر سر من
عشق تو در دل نهان شد ، دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شد ، از بار غم پیکر من
می سوزم از اشتیاقت ، در آتشم از فراقت
کانون من سینه من ، سودای من آذر من
بار غم عشق او را ، گردون نیارد تحمل
چون می تواند کشیدن ، این پیکر لاغر من ؟
اول دلم را صفا داد ، آیینه ام را جلا داد
آخر به باد فنا داد ، عشق تو خاکستر من صفای اصفهانی

 

تجلّی گه خود کرد خدا دیده ی ما را
در این دیده در آیید و ببینید خدا را
خدا در دل سودا زدگانست بجویید
مجویید زمین را و مپویید سما را
گدایان در فقر و فناییم و گرفتیم
به پاداش سر و افسر سلطان بقا را
بلا را بپرستیم و به رحمت بگزینیم
اگر دوست پسندید پسندیم بلا  را
طبیبان خداییم و به هر درد دوائیم
به جایی که بود درد فرستیم دوا را
مبندید در مرگ و ز مردن مگریزید
که ما باز نمودیم در دار شفا را
گدایان سلوکیم و شهنشاه ملوکیم
شهنشاه کند سلطنت فقر گدا را
حجاب رخ مقصود من و ما شمایید
شمایید مبینید من و ما و شما را
«صفا» را نتوان دید که در خانه ی فقرست
در این خانه بیایید و ببینید صفا را صفای اصفهانی

 

چنین شنیدم که لطف یزدان به روی جوینده در نبندد
دری که بگشاید از حقیقت بر اهل عرفان دگر نبندد
چنین شنیدم که هر که شبها نظر ز فیض سحر نبندد
ملک ز کارش گره گشاید فلک به کینش کمر نبندد
دلی که باشد به صبح خیزان عجب نباشد اگر که هر دم
دعای خود را به کوی جانان به بال مرغ سحر نبندد
اگر خیالش به دل نیاید سخن نگویم چنان که طوطی
جمال آیینه تا نبیند سخن نگوید خبر نبندد
ز تیر آه چو ما فقیران شود مشبّک اگر که شبها
فلک ز انجم زره نپوشد قمر زهاله سپر نبندد
بر شهیدان کوی عشقش به سرخ رویی علم نگردد
به رنگ لاله کسی که داغ غمش به لخت جگر نبندد
کجا تواند كسی درین ره دم از مقامات عاشقی زد
هر آن که نالد به ناله نی چو نی به صد جا كمر نبندد صفای اصفهانی

 

گــوینـد روی یــار به كس آشكــار نیست
در چشم من كه هیچ بجـز روی یـار نیست
گــوینـد در بهـــار دمــد گــــل ولــی مــرا
گلهـاست در نظـر كه یكی در بهـار نیست
خارست و گل، بهر چمن و سیـنه مراست
گلهـای دسته دسته كه در دسـت خار نیست
ویرانه پیكــری كــه نبــاشد خـــراب درد
بیچاره سیـنه ای كه به عشقش دچار نیست
بی بـوس و بی كنــار بود یــار، یــار من
در سینه است ، حاجت بوس و كنار نیست
از شـش جهــت گرفتـه سـر راه سیــر ما
ما را ز دست عشـق تـو، پـای فرار نیست صفای اصفهانی

 

مـن پـر كـاه و غـم عشـق همسنگ كوه گران شد
در زیـــر ایـــن بــار انــدوه ای دل مگــر میتوان شد
ره بردم از دل بكویش دل بستم از جان بمویش
عشـق مــن و حســن رویـش افســانه و داســتان شد
در كویم آن ماه سر مست آمد سر زلف بر دست
بنشاند و بنشست و برخاست گفتی كه آخر زمان شد
ای دل غم عشق دیدی جان دادی و غم خریدی
كفر وگل و جهل و جسمت دین ودل وعقل وجان شد صفای اصفهانی

 

طاعت عشق ثوابی ست، که مقبول خداست
سر بی عشق، به تن بار گناهی ست عجیب صفای اصفهانی





موضوع: اشعار زیبای صفای اصفهانی، برچسب ها: اشعار صفای اصفهانی، اشعار زیبا، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، زندگینامه صفای اصفهانی،
[ جمعه 28 اسفند 1388 ] [ 01:03 ق.ظ ] [ حسرت باران ]