تبلیغات
باران یعنی تو برگردی... - نشسته بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس

باران یعنی تو برگردی...
 
آسمان فرصت پرواز بلند است ولی...!!؟ قصه این است چه اندازه کبوتر باشی
نشسته بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس

غریب بود ،  کسی  را  نداشت  الا واکس

نشسته بـــود و سکوت از نگــاه او می‌ریخت

و گاه بغض صدا می‌شکست : «آقا واکس؟»

درست اول پائیــــز ،  هفت  سالش  بـــود

و روی جعبه‌ی مشقش نوشت :‌ بابا واکس...

غـــروب بود ،  و  مرد  از  خدا  نمی‌فهمید

و می‌زد آن پسرک کفش سردِ او را واکس

(سیاه مشقی از اسمِ خدا خدا بر کفش

نماز محضـی از اعجاز فرچه‌ها با واکس)

بـرای  خنده  لگد  زد  به  زیـــر  قوطــی ،  بعد

صدای خنده‌ی مرد و زنی که : «ها ها واکس-

چقدر  روی  زمیــن  خنده‌دار  می‌چرخد!»

(چه داستان عجیبی!)‌ بله،‌ در اینجا واکس-

پرید تــوی ِخیــابان ، پسر  بــــه دنبــالش

صدای شیهه‌ی ماشین رسید، اما واکس-

یواش قِل  زد  و  رد  شد ، کنــــــار جدول ماند

و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...

غروب بود ،  و دنیـــا هنــــوز مــی‌چرخید

و کفش‌های همه خورده بود گویا واکس

و  کارخانه  بـــه کارش  ادامه می‌داد و

هنوز طبق زمان هر دقیقه صدها واکس...

کسـی میان خیابان سه بار "مادر!" گفت

و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس

صدای باد ،  خیابان ،  و جعبــــه‌ای پاره

نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس . . . 





طبقه بندی: پوریا "نبراس " میر رکنی، 
برچسب ها: پوریا میر رکنی، نبراس میر رکنی، اشعار پوریا می رکنی، شعر و غزل، شعر اجتماعی،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 دی 1392 توسط حسرت باران
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • paper | آنکولوژی | اخبار وب