شعر هر روز از کتاب آتایا

دلم هر روز می‌گیرد،شرایط تلخ و بحرانی است

                                                   هوای خانه را دارم،اگرچه رو به ویرانی است

از این تصویر می‌رفتم،اگر او چشم برمی‌داشت

                                                   چه می‌خواهد بیابانی که در آیینه زندانی است

نگاهت را بدزد از من،چه از این خاک می‌خواهی؟

                                                    که هر بذری بریزی،حاصلش عمری پشیمانی است

درونم برف می‌گیرد،دلم قندیل می‌بندد

                                                     روانم زیر پوتین ابر مردی زمستانی است

قدم در من نزن موهایت از هم باز خواهد شد

                                                   که امشب نیز اقلیمم،دماوندی است،طوفانی است

در عمق کوچ تا مردم،به قدری برف باریده

                                                    که دیگر هیچ ردی از کسی در کوچه پیدا نیست

اگرچه برف زیبا می‌شود،وقتی که انبوه است

                                                  ولی این‌طور زیباتر شدن هم هیچ زیبا نیست

خداحافظ،خداحافظ،که بهمن خیز می‌گیرد

                                                  غزل از کار می‌افتد،طپیدن‌های پایانی است




                                                                       " علیرضا آذر"


[ جمعه 21 اردیبهشت 1397 ] [ 09:21 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

می پرسی تنهایی؟

می‌پرسی تنهایی؟
تنهایم
تنها
مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا
وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت
مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس
می‌‌پرسی تنهایی؟
تنهایم
تنها
مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و
شهرهای کوچک را می‌بیند و
فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا
زندگی کند آن‌جا
بمیرد آن‌جا

تنهایم
تنها
مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا
و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد
مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و
می‌بیند خانه خالی‌ست
مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا
خبری از صاحبش نیست
مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق و
آب شده است زیرِ آفتاب
مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است
می‌پرسی تنهایی؟


"  آدرین ریچ  -  ترجمه‌ی محسن آزرم "




[ چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 ] [ 01:21 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

قطعه !

این شهر . . . شهر قصه های مادر بزرگ نیست .. که زیبا و آرام باشد

آسمانش را هرگز آبی ندیده ام ... من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمی کند

که فانوسی داشته باشم یا نه ... کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد.



           
" رسول یونان "




[ سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

شاخه های یاس و مریم ...

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را
دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن
پروانه‌های مرده با هم فرق دارند








برچسب ها: شعر، غزل، غمگین، عشق، دلتنگی، سیاه قلم، فاضل نظری،
[ دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 ] [ 04:12 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

حس زندگی و امید



باران لطافتی از زلالیست

بارشی زنده بر مرده ی خاکیست
باران وقت دلدادگیست

رویش گل و گیاه زندگیست
باران نم نم رویایست
جاری بر گونه های اشکیست

باران پیوند زندگیست
پایان جدایی و تنهایست
باران شستن دنیایست
 

که پر از زشتی و پلیدیست
باران زلال چشمانیست
دوخته بر جادهای انتظاریست

باران شوق معشوقیست
در گرمای آغوش عاشقیست
باران کم کم قطره هایست

جمع در انبوه آبهای دنیایست
باران بر همه ی زندگیست
رحمت بی انتهای ایزدیست






موضوع: سروده های دلسوختگان،
[ چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

به مویی بسته صبرم

به مویی بسته صبرم ، نغمه ی تارست پنداری
دلم از هیچ می رنجد ، دل یارست پنداری
 

به تحریک نسیمی خاطرم آشفته می گردد
به خود رایی سر زلفین دلدارست پنداری

 

نه پندم می دهد سودی ، نه کارم راست بهبودی
دلی دارم که هر امسال او پارست پنداری


ننوشم تا قدح برمن دری از غیب نگشاید
کلید روزنم در دست خمّا رست پنداری

 
چنانم با سر زلف صنم سر رشته محكم شد
كه رگ های تنم پیوند زنّارست پنداری
 

به نوعی طعن مردم را هدف گشتم كه دامانم
زسنگ كودكان دامان كهسارست پنداری

 

فلك را دیده ها بر هم نمی آید شب از كینم
چنان هشیار می خوابد كه بیدارست پنداری

 

غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتاده
كه اورا در جهان بامن همین كارست پنداری

 

" نظیری " بوالعجب شیرین ونازك نكته می آری
تو را شكر به خرمن ، گل به خروارست پنداری



 
مولانا نظیر نیشابوری 





موضوع: اشعار نظیری نیشابوری، برچسب ها: دیوان، غزل، انتشارات نگاه،
[ سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 ] [ 01:00 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

بچه که بودیم . . .



شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم، کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛

حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی؛ کاش دلامون به بزرگی بچگی بود.

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم، کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود،

کاش قلب ها در چهره بود…

حالا اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمه و ما به همین سکوت دل خوش کرده ایم

اما یک سکوت پُر بهتر از فریاد تو خالیست

سکوتی رو که یک نفر بفهمه بهتر از هزار فریادیست که هیچ کس نفهمه

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست

.
.
.
.
.
.

.
.

بچه که بودیم بچه بودیم؛

بزرگ که شدیم ... بزرگ که نشدیم هیچ، دیگه همون بچهه هم نیستیم !











موضوع: شهره آغداشلو،
[ دوشنبه 27 فروردین 1397 ] [ 12:44 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

هم نوا با باران

شاه شــطرنج منی با رخ مـاهت چه کنم؟
با سپید دل و چشمان سیاهت چــه کنم؟

تا ابد در دلی و گاه به گاهی دیده ...
با دل و دیده و این گاه به گاهت چه کـنم؟

پادشاهی به جمال و رخ و اوصاف کمال ...
من و یک عالمه اوصاف سپاهت چه کنم؟

عالمی خاطر چشمان تو را می خـواهند ...
من و یک لشکری از خاطره خواهت چه کنم؟

بزم خورشیدی و کس طاقت رخسارت نیست ...
در سحر با طپش صبح "پگاهت"چه کــنم؟

در کلاس ادبت ســائل جامی غـــزلیم ...
جز تــمنا به صف درگه شاهت چه کــنم؟

دل به دریا زدگان بـــیم ز طوفان دارند ...
صخره سان،گر نکنم تکیه پـناهت چه کنم؟

برادر یوسـفم و دامن صحرا هـمه گرگ آلود است ...
گر پناهم نشود گوشه ء چاهت چه کنم؟

روزها رفته و در فاصله هایت قرنیست...
من و این روز و شب و هفته و ماهت چه کنم؟
 
جامی از چـشمه وصل تو بهشت است ولی ...
دوزخم با عطش بار گـناهت چه کنم؟

رخ مهـتاب تو در آینهء ماه افـتاد ...
با چنین جلوه بیایم سر راهت چه کنم؟


 
                                          _حسین علی دلجویی_





برچسب ها: شاه، شــطرنج منی، با رخ مـاهت، چه کنم،
[ شنبه 18 فروردین 1397 ] [ 10:41 ق.ظ ] [ حسرت باران ]

غزلوار

اگر جای مروت نیست با دنیا مدارا کن
به جای دلخوری از تنگ بیرون را تماشا کن

دل از اعماق دریای صدف‌های تهی بردار
همین‌جا در کویر خویش مروارید پیدا کن

چه شوری بهتر از برخورد برق چشم‌ها باهم
نگاهش را تماشا کن، اگر فهمید حاشا کن

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می‌آید
به «آه عشق» کاری برتر از اعجاز عیسا کن

خطر کن! زندگی بی او چه فرقی می‌کند با مرگ
به اسم صبر، کم با زندگی امروز و فردا کن



                                                       _ فاضل نظری _


[ پنجشنبه 10 اسفند 1396 ] [ 02:10 ب.ظ ] [ حسرت باران ]

سابیر هاکا

اگر روزی بمیرم
تمام کتاب هایی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز می کشم
سیگاری روشن می کنم
و به خاطر همه دخترانی که دوست داشتم در آغوش بگیرم
گریه خواهم کرد
اما درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگوید :
_ بلند شو سابیر !
باید برویم سر کار .. .

سابیر هاکا
| می ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم |




[ چهارشنبه 9 اسفند 1396 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ حسرت باران ]